روزها میگذرند
کمی آفتاب
کمی باران
شمعدانی پشت پنجره است، نور مایل
نامهات را دیر پاسخ ندادهام
ندیدمت
میشناسمت
پاریس یا دروازه غار
اکنون
هیچ جا دور نیست
کنار پنجره و فنجان چای و آفتاب مایل
کسی از پاگرد میگذرد
--------------------------
به گمانم این پارک برایم بوی غربت دارد
من و این شهر و مردم
اردیبهشت است...
پارک قیطریه تهران
۲۹/اردیبهشت ماه /۱۳۸۷
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:3  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
سخنی نمانده است.زندگی هم میگذرد و ما هم در خیالات خود غرقیم.
زندگی در این شهر هم برای خودش داستانی شده است.
قدم زدنهای شبانه در این شهر و دیدن آدم هایش...
هوای سالم می خواهم اما پیدا نمی کنم.
مثل تمام این سالها خسته ام و تنها...
هنوز هم احساس می کنم ۲۰۰ سال دیر به دنیا آمده ام ...
هنوز هم همان مهدی هستم...
هنوز هم خدا برایم دور است و هنوز هم زمان دیر سپری می شود...
دبستان
راهنمایی
دبیرستان
دانشگاه
و هنوز ادامه دارد
...
رفقا فوت شدند اما من هنوز گویا زنده ام...
بدانید که هنوز ادامه دارد این داستان...
خدایا لااقل تو گوش کن...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
این روزها بسیار در جامعه می بینیم که حرفهای سیاسی به نوعی یک نوع اعتراض به وضع کنونی است . شاید کم پیش بیاید که ببینیم حرفهای سیاسی که در جامعه زده می شود و در دهان مردم و عوام می چرخد حرفهایی بر له حکومت باشد و اکثر قریب به اتفاق بر علیه حکومت است . بعد از انتخابات ریاست جمهوری نهم هم این روند انتقادات سیاسی تند مردم فزونی گرفته است یعنی در زمان ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد و تورم شدید و سهمیه بندی بنزین که این نارضایتی ها بسیار افزایش پیدا کرده است.
نمی دانم چه بگویم و اگر هم بخواهم حرف بزنم قطعا زیاد خواهد شد و طول خواهد کشید چون جای بحث زیاد است فقط دلم می خواهد اوضاع آرام باشد و جامعه ی ما به تعادل خودش باز گردد. ای کاش چنین شود و به قولی اوضاع رو به راه شود و وضع جامعه و مردم هم بهتر گردد.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:19  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
دلم کمی با هم بودن می خواهد کمی صمیمیت و خوبی
عزلت نشین شده ام شاید! چه می دانم...
نقطه سر خط
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
چقدر غریب است که احساس کنی باید حرف بزنی اما حرف زدنت نیاید و فقط یک چیز بنویسی
نمی دانم چه شد که برای مرحوم استاد بابک بیات متن زدم!!!
حرفهایم نمی آیند و دوست دارم سکوت کنم و به زیبایی فکر کنم!
همین
یاد استاد بیات افتادم یک لحظه!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:49  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|