تبليغاتX
فراموش خانه

فراموش خانه

وبلاگ شخصی سید محمد مهدی دزفولی

میپیچد در گوشم...

الهی و ربی من لی غیرک... غ ی ر ک ... نگاهشان می کنم خلوص را شاید مقداری بشود اینجا یافت! فراموش نشود که شاید آن هم اندک... اما دوست دارم شب نوزدهم ماه جایی به نام اسلامشهر
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

خانه ای ندارم...

نه ! من خانه ای ندارم , سقفی نمانده است , دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم . همین طرز نوشتن از راست به چپ است . در این انحنای نون است که می نشینم . سپر من از همه ی بلایا , سرکش کاف یا گاف است .

هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:58  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

ع ا ر ف ا ن ه

                                 آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام

                              یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:13  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

لطفا اگر درک نمی کنید-که نمیکنید-نخوانیدش!!!

ورق سفیدی در جلوی خودم میگذارم

نام افراد را مینویسم

کسانی که خط خورده اند بروند به درک!!!

کسانی هم که خط نخورده اند بمانند تا صدایشان کنم برای گزینش کردن!!!

پ.ن به یاد برتراند راسل افتادم نوشتن عقایدش روی کاغذ!هرچه چرت بود از دیدش دور انداخت و هرچه می ارزید نگه داشت!!!

پ.ن۲:امشب شب غریبی است .

پ.ن۳:دوران خواجه نصیر هم شنبه تمام میشود.خداحافظ خواجه طوسی یا به قول رفقا توسی!!!

پ.ن۴:راست میگویند هر کس از دیده برود از دل هم برود؟ای کاش اینطور باشد دلم میخواهد همه فراموشم کنند.چه حس خوبی است وقتی گمنامی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:22  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

وسواس الخناس

من شر الوسواس الخناس...

خدایا به تو پناه میبرم از این قوم خناس...!!!

پ.ن۱:همیشه این سوال در ذهنم وجود داشته است که خدا چه میدانست که ملائک مقرب نمی دانستند و خدا با آنکه به ذات انسان آگاه بود اما او را خلق کرد!!!یحتمل اگر تمامی سوالات ذهن مشوش من حل شود این سوال لاینحل خواهد ماند...

پ.ن۲:من رسما به وجود خودم شاکیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:13  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

کابوس

فکر میکنی خلوص همه جا را گرفته است اما وقتی به درونشان نگاه میکنی وحشت وجودت را فرا میگیرد!!!

پ.ن:از انسانهای اطرافم به شدت واهمه دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:8  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

تراوشات

و قیل مَن راق   و ظن انّه الفراق   والتفّت السّاقُ بالسّاق (۲۹-۲۷ سوره قیامت )

 و گفته شود کیست که چاره این بیمار تواند و بیمار یقین به مفارقت از دنیا کند و ساقهای پا بهم درپیچد...

بین کاشیها گیر کرده بودم .

ماهی ها آرام و بی صدا میرفتند . پسرک شیطان همسایه سنگ پرت میکرد و آب چقدر سرد شده بود.

بین کاشیهای ته حوض گیر کرده بودم وقتی که میخواستم از همه چیز پنهان شوم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:41  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

به یاد شب مهتابی اتاق من

                           هوا گرم است و من آرام قدم میزنم

                                       اینجا نور ماه دارد

                                     کنار پنجره اتاق من...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:27  توسط سید محمد مهدی دزفولی  |