وبلاگ شخصی سید محمد مهدی دزفولی
در این تهران لعنتی و این مردمی که اصلا احساس خوبی نسبت به آنها ندارم.این روح خسته است...
پ.ن:میفهمی که؟...
نظرات را پاک میکنم.دائم در فکرم و دائم بی حوصله.دائم احساسات غریبی دارم.زندگی من زود سپری میشود!!!
رنگ و بوی دنیای من هم شده است این خاطرات و سلام دادن به افراد و تشکر بابت احوالپرسی کردن...
پ.ن:به شدت خسته ام...
خسته ام از این زندگی و این شهر و این همه پیچیدگی و خمیدگی...
حرفها تکراری است احساساتم تکراری است و زندگی هم به صورت وحشتناکی یکنواخت شده است.دوست دارم زمان سپری نشود و مدفون شوم در این همه هجوم حوادث.دوست دارم بنویسم و کسی هم به کارم کاری نداشته باشد.چشمانم را ببندم و به خاطرات گذشته فکر کنم.
پناه بر خدا زمان میگذرد و این زمان لعنتی هم بر سر ما هرچه میخواهد می آورد ...
خدایا با ما خوب رفتار نمی کنی.این شهر هم مرا خسته میکند پیر میکند این شهر مرا...
هر روز صبح از خانه بیرون می آیم و شب بر میگردم بدون هیچ چیز تازه و نوعی برای زندگی...
پ.ن۱:یکنواختی همه جا را گرفته.پناه بر خدا...
پ.ن۲:با این دل ریشه دار بارانی این شهر چه کرده هیچ میدانی؟
پ.ن:دیوانه ام دیوانه ام عبد در میخانه ام...