وبلاگ شخصی سید محمد مهدی دزفولی
گه گاه پیش میاد که از همه چیز متنفر میشم.از خودم از زندگی از مردم از این شهر و... .
اما باز هم امید هست زندگی هست خدا هست و باید بود...
پ.ن:این روزها روزهای غریبی هستند برای من.این شهر و این مردم معنای همیشگی را نمیدهند...
ـبا عرض پوزش بر طبق روال قبل فقط نظرات منتقد منتشر میشود و نظرات شخصی برای من محفوظ میباشد!!!
صراط مستقیم و نزدیک ترین راه تا رشد انسان عبودیت است "وان اعبدونی هذا صراط المستقیم" یس61 و مادام که به این عبودیت نرسیم رسالتی نیست که رسالت خدا بعد از عبودیت اوست اشهد ان محمد عبده و رسوله... در واقع بینش دینی در کار ساختن انسانی است که می تواند موضوع علم و عرفان و فلسفه و هنر باشد، همانطور که دسترنج بالنده ی باغبان می تواند موضوع آن باشد و همین است که هدف دین یقین و شهود نیست که عبودیت است. می بینیم شهود و یقین شیطان را خریدار نیستند که راه به جایی نمی برد!
حرفهای ناگفته/ انسان در دو فصل/علی صفایی حائری
برای روشن شدن موضوع اجازه بدهيد دو آزمايش فکری را در هيات دو موقعيت ساده تصوير کنيم و بعد آنها را با يکديگر مقايسه کنيم. برای پرهيز از درگير شدن ذهن خواننده با فرعيات سعی می کنم موقعيت ها تا حد امکان ساده و مرضی الطرفين باشند.
موقعيت اول: مجموعه ای از رياضيدانان را تصور کنيد که صبح يک روز دوشنبه در کنفرانس سالانه ای دور هم گرد آمده اند و هريک به ارائه آخرين يافته های خويش می پردازند و از نقطه نظرات همکاران خويش بهره می برند. پس از چند ارائه کسل کننده نوبت به محقق برجسته ای از دانشگاه پرآوازه نامبرلند می رسد که با استفاده از دو قضيه مشهور و ثابت شده در نظريه اعداد و پس از بيست دقيقه استدلال و نشان دادن و تشريح بيست و هفت اسلايد نسبتاً شلوغ نهايتاً به اين نتيجه می رسد که تصور تاريخی تمام رياضيدانان و البته تمام آدميان باسواد در مورد اينکه "دو ضرب در دو می شود چهار" يک اشتباه تاريخی بوده و تحقيقات ايشان نشان می دهد که نتيجه حاصلضرب دو در دو در حقيقت چيزی در حدود چهار و نيم است!
خوب، حتماً حدس می زنيد که چه اتفاقاتی ممکن است در ادامه اين سخنرانی بيفتد. اولين اتفاق اينست که زمان در نظر گرفته شده برای پرسش و پاسخ برای اين مقاله آنقدر امتداد می يابد و واکنش ها آنقدر کشدار می شود که جلسه تا ساعت يازده و نيم شب ادامه می يابد و در نهايت هم دبير کنفرانس مداخله می کند و پيشنهاد می نمايد که رياضيدانان محترم به همين اندازه برای امروز بسنده کنند و بحث ها را صبح روز بعد پيگيری نمايند. اتفاق دوم هم اينست که در روزهای بعد تمام سخنرانی های ديگر با درخواست خود سخنرانان ملغی اعلام می شود و تمام وقت کنفرانس به بحث هايي بشدت متشنج و ملتهب پيرامون تک تک اسلايدهای محقق برجسته دانشگاه نامبرلند می گذرد. اتفاق سوم اما از همه جالب تر است و احتمالاً شما آن را حدس نزده ايد: پس از سه روز مباحثه داغ و نفس گير و در حاليکه تنها چند دقيقه ای به پايان وقت مراسم اختتاميه باقی مانده، ناگهان يکی از ميان جمع برمی خيزد و پيشنهادی را برای پايان گرفتن مباحثات مطرح می کند: آقايان! وقت کنفرانس رو به اتمام است. اصلاً بياييد اين دعواها را به اين شکل خاتمه دهيم: نه حرف شما و نه حرف اين پروفسور محترم از دانشگاه نامبرلند. من می گويم: چهار و بيست و پنج صدم. شما را قسم می دهم که ديگر روی حرف من حرف نزنيد!
برای کسانيکه تنشان به تنه علم خورده است و در زيست بوم علم برای مدتی هر چند کوتاه تنفس کرده اند نيازی به توضيح نيست که اين پيشنهاد آخر برای توافق روی عدد چهار و بيست و پنج صدم تا چه اندازه در فضای يک کنفرانس علمی مضحک و نچسب بنظر خواهد رسيد. واکنش طبيعی حاضرين به چنين پيشنهادی می تواند طيفی وسيع شامل دست گذاشتن روی شکم و قاه قاه خنديدن تا عصبانيت شديد و حتی دست به يقه شدن را شامل شود. حتی يکی از پروفسورهای حاضر در جمع ممکن است از جای خود برخيزد و خطاب به فرد پيشنهاد دهنده فرياد بزند: آقای محترم! مگر اينجا ميدان تره بار است؟!
ميانجيگری و پيشنهاد معامله در زيست بوم علم موضوعی غير طبيعی، مذموم و غير قابل تحمل است. در زيست بوم سياست اما برخی متفکرين معتقدند که مصالحه (Compromise) دقيقاً همان چيزی است که سياست را معنا می کند. برای ارزيابی صحت و سقم اين ادعای آخرين اجازه بدهيد به توصيف آزمايش فکری دوم بپردازيم.
موقعيت دوم: تصور کنيد جمعی را که در يک اتوبوس نشسته اند و تصميم دارند بمدت يک ماه به يک مسافرت تفريحی دور يک کشور بروند. برنامه سفر قبل از ورود مسافرين به اتوبوس مشخص نشده و قرار است از طريق گفتگو و رايزنی در جمع مسافرين طراحی گردد. پس از بحث های اوليه مشخص می شود که در اين اتوبوس سه دسته اصلی وجود دارند که هر کدام تعريف خاصی از واژه "تفريح" دارند. گروه اول بازديد از اماکن تاريخی و باستانی را بعنوان مصداق بارز يک فعاليت فرح بخش محسوب می کند. گروه دوم فکر می کند که رفتن به آغوش طبيعت و لذت بردن از جلوه های متنوع آن يگانه راه دستيابی به آرامش خاطر است. و بالاخره دسته سوم معتقد است که حاضر شدن بر مزار شاعران بلندآوازه تنها مصداق واژه تفريح است. مباحثه ميان اين سه دسته ادامه می يابد و از ميان هريک از گروه ها باسوادترين و عالم ترين افراد بطور طبيعی نمايندگی گروه را بدست می گيرند و شروع می کنند به تبيين دقيق ديدگاههای گروه خود و به عالمانه ترين شکل ممکن به نقد ديدگاههای رقيب می پردازند. پيچيدگی علمی و فلسفی مباحثات در سومين روز از ماه در حاليکه اتوبوس هنوز در نقطه آغاز سفر ايستاده است به نقطه ای می رسد که ديگر هيچ چشم اندازی برای به کرسی نشستن استدلال هيچکدام از رقبا در افق مشاهده نمی شود. در اولين ساعات صبح روز چهارم شخصی از ميان آخرين صندلی اتوبوس بر می خيزد و خطاب به همه حاضرين می گويد: اجازه بدهيد دوستان! بنده پيشنهادی دارم که ممکن است همه افراد حاضر را بشکل نسبی راضی کند. نمی شود از راننده خواهش کنيم ما را به شهری ببرد که بطور همزمان از اماکن باستانی نسبتاً قديمی، طبيعت نسبتاً زيبا و شاعران نسبتاً بلندآوازه برخوردار باشد؟!
تصور نمی کنم که هيچيک از افراد حاضر در اتوبوس در واکنش به اين پيشنهاد دست خود را بر روی شکم خويش بگذارد و قاه قاه بخندد و يا اينکه عصبانی بشود. بنظر می رسد که همه از اين پيشنهاد استقبال خواهند کرد. اتوبوس هم بلافاصله روشن خواهد شد و سفر فرح بخش آغاز خواهد گرديد.
خوب، آيا اين مثال می تواند ما را در رسيدن به مفهوم مناسبی از پروسه سياسی ياری کند؟ پروسه سياسی بيشتر شبيه به تصميم گيری در يک کنفرانس علمی است يا شبيه به تصميم گيری برای يک سفر يکماهه با اتوبوس؟ شخصاً معتقدم که بيشتر شبيه به اين دومی است. با اين وجود می دانم و می فهمم که پاسخ برخی از خوانندگان ممکن است متفاوت باشد.
دو موقعيت توصيف شده در سطور فوق دو نوع نگاه به فرآيند سياسی را به ساده ترين شکل ممکن در اختيار ما می گذارند. يک ديدگاه برآنست که مکانيزم شکل گيری فرآيند سياسی دقيقاً و طابق النعل بالنعل همان مکانيزم رايج در علم است. ديدگاه دوم معتقد است که علم و فرآيندهای تکنوکراتيک اگرچه عنصری لازم برای شکل گيری سياست هستند اما برای به سرانجام رسيدن آن کافی نيستند. آنچه سياست را به سرانجام می رساند عنصر مصالحه است. در عالم واقع، برخی از جوامع از ديدگاه اول پيروی می کنند و برخی ديگر از ديدگاه دوم. اتوبوس جوامعی که از ديدگاه دوم پيروی می کنند در همان روزهای اوليه استارت می زند و سفر خود را با ابتناء بر تعريفی حداقلی از تفريح آغاز می کند. هيچيک از مسافرين اين اتوبوس بشکل مطلق راضی نيست اما همه بشکل نسبی راضی اند. جوامع نوع اول اما يا در همان نقطه آغاز سفر می مانند و تا ابدالدهر به مباحثه علمی پيرامون "فلسفه تفريح" می پردازند و يا اينکه اتفاق ديگری رخ می دهد: يک دسته با دلخوری پياده می شوند و دسته دوم هم تا انتهای سفر روی صندلی هايشان می نشينند و تفريح دسته سوم را تماشا می کنند.
سوالی که در انتهای اين يادداشت بشکل باز باقی می ماند سوالی است که می دانم حتماً برای محققين علوم اجتماعی از اهميت ويژه ای برخوردار خواهد بود: چه عاملی باعث می شود که برخی جوامع در سير تاريخی شان راه اول را انتخاب می کنند و برخی جوامع به راه دوم می روند؟ اين سوال را اگر با سرنشينان يک تاکسی در ميان بگذاريد مثل هميشه بدون مکث خواهند گفت: تفاوت های فرهنگی. بنظر من اما يافتن پاسخی برای اين پرسش به اين سادگی نيست و محتاج تحقيقات مفصل است. با اين وجود و با توجه به اينکه هر فرآيند تحقيقاتی با يک حدس آغاز می شود اجازه بدهيد که فرضيه ای را در اين مورد مطرح کنم. تصور من اينست که عامل تمايز بخش بايد در پاسخ سوالی شبيه به اين نهفته باشد: آيا رابطه سه دسته حاضر در اتوبوس با يکديگر رابطه ای از نوع وجودی است؟ بعبارت ديگر آيا بقای اتوبوس و بقای سفر به حضور و وجود هر سه دسته گره خورده است؟ و بالاخره اينکه آيا همه افراد حاضر در اتوبوس درک روشن و استراتژيکی از اين موضوع دارند؟ اگر اينطور است، مطمئن باشيد که يکديگر را تحمل خواهند کرد، به مصالحه خواهند رسيد و به راه جوامع نوع دوم خواهند رفت. اگر نه، بايد بنشينيم و نگران دعواهای دوره ای و حرکات زيگزاگی اتوبوس باشيم.
-------------------------------
پی نوشت ها:
(1) برای دوستانی که در مورد کامنت وبلاگ می پرسند مجدداً عرض می کنم که دليل فقدان محلی برای کامنت گذاری عزيزان در اين خانه بی توجهی من به نظرات شما نيست. دليلش اينست که سيستم طراحی شده برای اين وبلاگ اجازه کنترل بهنگام کامنتهای مطالب قبلی (صفحات ماه های قبل) را به من نمی دهد. ايميل من سمت راست صفحه موجود است و درست مثل جعبه کامنت تنها با يک کليک عمل می کند. مطمئن باشيد که نظر شما را می خوانم و در مورد آن فکر می کنم و اگر مفيد باشد در پی نوشت مطالب مطرح می کنم.
(2) دوست عزيز و محترمی پرسيده اند که شخص پيشنهاددهنده در کنفرانس رياضی (مثال اول متن) چرا در ابتدای سخنش می گويد: "آقايان" و چرا نمی گويد: "خانم ها و آقايان"؟ من حقيقتاً پاسخ اين پرسش را نمی دانم. بنظرم ايشان اشتباه کرده اند. من از طرف ايشان عذرخواهی می کنم!
مدتها بود که در اینجا چیزی در مورد سیاست و مسائل روز ننوشته بودم اما اتفاقاتی در این چند روزه افتاده که احساس کردم خالی از لطف هم نیست چیزی در مورد آنها بنویسم.
هرچند که بر خلاف روال قبلی وبلاگ نویسیم که قصد داشتم هیچ گاه بنا به دلایلی سیاسی ننویسم اما خیلی مسائل باعث شده که این رویه را فعلا کنار بگذارم!البته باز هم تاکید میکنم که فعلا...
چند روز پیش با ۲ دوست عزیز قصد کردیم که عصر جمعه ای بریم پارک جمشیدیه و چند ساعتی با هم باشیم.وقتی که رفتیم به سمت خیابان نیاوران و کمی هم قدم زدیم و پیاده روی کردیم سر خیابانی که پارک جمشیدیه در اون هستش و دوستانی هم که رفته باشن میدونن این خیابون چه شیب تندی هم داره منتظر شدیم تا تاکسی بیاد و سوار بشیم و بریم به سمت پارک.سوار که شدیم من داشتم لیندی لیمیی گوش میدادم(خواننده ی فرانسوی) و این ۲ رفیق بنده هم شوخی کردن که این چیه داری گوش میدی؟!زشته آقا!من هم که جلو نشسته بودم شوخی کردم و گفتم همین شما طرفدارای احمدی نژاد هستین که دگم فکر میکنید و گیر میدین به مردم و... . این راننده هم فکر کرد من طرفدار موسوی هستم!و هیچی نگفت اول.بعد به این آقای راننده گفتم دروغ میگم آقا؟!همینا هستن که مردمو کتک میزنن دیگه!ما ۳ نفر داشتیم میخندیدم و چرت و پرت میگفتیم و این بنده خدا هم خندید.به این راننده ی ماشین گفتم شما به کی رای دادین ؟گفت من رای ندادم.قیافه ی خاصی هم داشت این بنده خدا و مذهبی هم نبود.بعد گفت آقا من دلم برای این مردم میسوزه بنده های خدا آلت دست این سیاسیها شدن(نقل به مضمون)و دارن ازشون سوء استفاده میکنن.من نه اینوریم نه اونوری.بعد شروع کرد به تعریف یک خاطره.گفت من سال ۶۵ سرباز وظیفه بودم توی مریوان و ۱۰ ماه خدمت بودم.زمان جنگ هم بود.توی جایی که ما بودیم تعدادی بسیجی هم بودن و من یک روز صبح ساعت ۴ کشیکم بود توی سنگر کمین و بعد با دستش به یکی از اتاقکهایی که توی خیابان جمشیدیه جلوی یکی از خانه ی های سفرای خارجی بود اشاره کرد و گفت سنگر کمین انقدری بود.مخصوص یک نفر که توش نارنجک بود و خمپاره انداز و مقدار زیادی فشنگ که اگر کسی قورباغه ای اومد جلو و خواست عملیات کنه سریع باهاش مقابله کنیم.من اون روز خوابم برد و ساعت۱۰ دقیقه به ۷ صبح از خواب بیدار شدم.پست قبلی من یه بسیجی بود که از ۱۲ باید تا ۴ کشیک میداداما منو بیدار نکرد و گذاشت بخوابم.وقتی که رفتم و بهش گفتم چرا صدام نکردی گفت عیبی نداره.خوب شما حتما خسته بودی و من اینجوری راحت تر بودم.بعد میگفت آقا نمیدونی چه شرایطی بود هر لحظه ممکن بود بهت حمله بشه و کشته بشی بعد این بنده ی خدا جوون ۲۱ ساله جای من وایساده بود و کشیک داده بود.بعد هم شهید شد.زمانی که رفتیم پیش خانوادش برای تسلیت میگفتن بهترین نفر توی ریاضی دانشگاهشون بوده.بعد این بنده ی خدا گفت به خدا الان دارم اینو تعریف میکنم یه حالیم .ما کیارو از دست دادیم.چه جوونایی رو... . بعد شروع کرد به انتقاد از موسوی که نمیدونین زمان موسوی چه خبر بود و این اقا چه کارایی که نکرد.شما یا جوون بودی یا اصلا به دنیا نیمده بودی و یادت نیست.بعد انتقاد میکرد از این کارهای انتخاباتیش که آره توی همین نیاوران دخترا به گردن سگاشون پارچه سبز میبستن و راه میوفتادن تو خیابونا...
البته بعد هم گفت حالا یه عده به عنوان بسیجی و مذهبی چه کارا که نمیکنن.البته عده ایشون خوب هم هستن اما متاسفانه عده ای هم سوءاستفاده میکنن.توی همین خط تاکسی ما طرف به خاطر یه نوبت تاکسی مسافر بردن خدا و پیغمبرو قسم دروغ میخوره که نوبته منه!...
جالب بود برام این اتفاق.این ۲ نفر رفیق من هم گوش میدادن و یکی از بچه ها که عموش هم اتفاقا زمان جنگ شهید شده بود داشت گوش میداد و چیزی هم نمیگفت.واقعیت این هستش که عده ای فکر میکنن این مردم نسبت به همه چیز بد بین هستن و مذهب رو نمیخوان و مخالف حکومت کنونی ایران هستن.با این تحلیلها و دیدگاه هم به مسائل نگاه میکنن.تحلیل میکنند که بله چون ۶-۷ میلیون نفر که خارج از ایران هستن مخالف جمهوری اسلامی هستن و ۶-۷ میلیون هم رای ندادن و به فرض این چیزی که اینا(دولت)میگن موسوی و کروبی روی هم ۱۴ میلیون رای آوردن پس جمهوری اسلامی۲۷-۲۸میلیون مخالف داره و مشروعیت نداره!!!
دریغ از اینکه فکر نمیکنن که همه ی کسانی که به موسوی رای دادن مخالف و اپوزیسون نیستن.همه ی خارج نشینها مخالف نیستن.همه ی کسانی که رای دادن ناراضی واقعی نیستن اما انتقاداتی به وضع موجود دارن در عین حال... .
برای همینها هست که من هم موافق جدی تجدید انتخابات بودم که وزن اقایان بعد از این کارهاشون باز مشخص تر بشه که چقدر محبوبیت دارن.چپ نادموکرات تا بوده در مملکت ما همن وضع رو داشته.تیره کردن و سیاه نشان دادن شرایط برای کسب محبوبیت اما دریغ از توجه اکثریت مردم به آنها.
مولانا- دیوان شمس
بدجور دلتنگ شده ام.بدجور خسته ام.ای کاش تنبوری بود و تنبور زنی و مقام بارانی...
پ.ن:یاد سید خلیل عالی نژاد هم بخیر.آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من...
باید به ابر بیاموزیم که از عطش گیاه نمیرد... .
پ.ن:هیچ وقت فکر نمیکردم کتابی بنویسم و برای چاپش اقدام کنم.هنوز هم رگه هایی از دیوانگی در من یافت میشود
نقطه سر خط!

دكتر محمود احمدينژاد در هفته گذشته در جلسهاي با دبيران تشكلهاي دانشجويي در مورد اتفاقات اخير توضيحاتي داد كه در ادامه بخشهايي از آن سخنان با اندكي تغيير ميآيد.
به گزارش ثانيه محمود احمدينژاد رييسجمهور در جلسهاي با دبيران تشكلهاي دانشجويي در مورد اتفاقات اخير گفت: مشايي آنگونه كه شما تصور مي كنيد نيست. حرفهايي كه شما در مورد مشايي مي زنيد همان حرفهايي است كه […] در مورد وي مي زند مثلا مي گويد كه او سر سفره يك ظرف براي امام زمان(عج) خالي مي گذارد و مسائلي از اين دست و يا...
رييسجمهور پيشنهاد كرد: شما بهتر است جلسهاي با مشايي داشته باشيد و حرفهايتان را بگوييد و حرفهاي وي را نيز بشنويد و آن موقع خواهيد فهميد كه درباره ايشان اشتباه ميكنيد.
وي افزود: : يك گروه از سوي مسولين قوه قضاييه و گروه ديگري از جاي ديگر مأموريت يافتند تا در مورد مشايي تحقيق كنند ولي بعد از تحقيقات آنها هيچ مستندي در مورد مشايي گير نياوردند و هيچ تخلف اثبات شدهاي در مورد وي وجود ندارد.
احمدينژاد اضافه كرد: مشايي جزو كساني است كه از ابتداي انقلاب تا به حال در گوشه گوشه انقلاب حاضر بوده و كارنامه بسيار خوبي دارد، ضمن اينكه بايد سطح كار وي را در مقايسه با ديگران در نظر بگيريد و عملكردش در حوزه گردشگري را با دورههاي قبل مقايسه كنيد.
وي ادامه داد: مشايي فرد خوشفكري است و شبانهروز در خدمت دولت بوده و هست و حتي گاهي ساعت 2 نيمه شب از سفر خارجي برمي گشت، اما تماس مي گرفت و مي گفت چه كاري نياز است كه انجام دهم يعني همواره از خدمتگزاري به مردم كوتاهي ندارد.
رييسجمهور يادآور شد: برويد ببينيد كه در جلسه هيئت دولت در كردستان كه در حضور مقام معظم رهبري برگزار شد، همه اعضا صحبت مي كنند و مشايي هم صحبت مي كند؛ اما سطح سخنان او با سايرين چقدر تفاوت دارد.
احمدينژاد تاكيد كرد: رهبري معظم فرمودند كه مشايي در جايگاه معاونت رييسجمهور نباشند و ما اطاعت كرديم ليكن عدهاي از مخالفين بر خلاف سخنان اخير رهبري بازهم موضوع مشايي را مطرح مي كنند تا به من فشار بياورند.
رييسجمهور در مورد دستور حكم رهبري براي رعايت مصلحت در انتصاب مشايي به معاون اولي گفت: من خدمت مقام معظم رهبري رسيدم و توضيحاتي دادم كه قرار شد كارهايي انجام شود اما بعد از آن نامه توسط برخي نمايندگان محترم، درز پيدا كرد.
وي افزود: بعد از آن، بهتر تشخيص داده شد كه نامه منتشر شود و بعد از آن اقدام كنيم و پس از آن نيز وي را به سمت رياست دفتر خودم انتخاب كردم.
احمدينژاد تاكيد كرد: رابطه بنده به عنوان رئيسجمهور با رهبري با رابطه شما با ايشان متفاوت است.
وي درباره عزل محمد حسين صفارهرندي اظهار داشت: تصميم گرفته شد دفتر رياستجمهوري به وزراي محترمي كه قرار نيست در دولت دهم حضور داشته باشند، اطلاع داده تا آمادگي لازم را داشته باشند و برادر عزيزم آقاي صفارهرندي نيز جزو آن دسته از وزرايي بود كه به وي اطلاع داده شده بود كه در دولت دهم حضور ندارد.
وي افزود: بارها به آقاي صفارهرندي، عرض كردم كه تعدادي از معاونانش را تغيير دهد چون در جهت اهداف دولت و مطالبات مردم و متدينين از دولت حركت نميكردند، اما اينگونه نشد و ميبينيد كه عملكرد ايشان را كمتر كسي قبول دارد و نمي گويند كه او بايد در وزارتخانه باقي بماند.
رئيسجمهور در خصوص عزل محسنياژهاي نيز گفت: موضوع عزل جناب آقاي اژهاي يك فرآيند دو ساله داشته و ربطي به مسئله جاري ندارد... به ايشان در اين دو سال، با شواهد مشخص توصيه كردم دو نفر از معاونان خود را تغيير دهد اما به اين كار مبادرت نورزيده است... ضمن اينكه در موضوع هاله اسفندياري هم خوب عمل نكرد و من به او گفتم كه چرا رفتاري ميكنيد كه مورد تمسخر واقع شويد؟، يك پيرزن 70 ساله را گرفتهايد مي گوييد مي خواهد انقلاب مخملي راه بيندازد در حاليكه عاملان انقلاب مخملي كسان ديگري هستند و بايد آنها به مردم معرفي شوند.
وي ادامه داد: در موضوع پرتقالهاي اسرائيلي نيز با وجود اينكه عاملان اصلي اين اقدام مشخص بودند، به آقاي اژهاي گفتم كه بايد با اينها برخورد شود ولي وي گفت كه نمي توانيم با آنها برخورد كنيم.
احمدينژاد يادآور شد: از دو هفته پيش از اغتشاشات، وزارت خارجه اطلاع داد كه افراد زيادي از انگليس به ايران مي آيند و اين كاملا مشكوك است اما وزارت محترم اطلاعات اين موضوع را پيگيري نكرد و در اغتشاشات ضعيف عمل كرد كه در برخي موارد اهمال مشهود بود.
رئيسجمهور، فعاليت برخي جريانهاي سياسي در انتخابات دهم و بعد از آن را مورد اشاره قرار داد و اظهار داشت: در زمينه تحركات آنها در ايام پيش از انتخابات، وزارت اطلاعات حتي يك برگ گزارش به من نداد، حتي از برخي بزرگان هم پرسيدم كه آيا وزارت به شما در اين زمينه گزارشي داده است؟ كه گفتند گزارشي دريافت نكرده بودند. در حاليكه مخالفين، يك برنامهريزي چندين ساله براي اين انتخابات كرده بودند.
دكتر احمدينژاد سناريوي مديريت مجلس هشتم را مورد واكاوي قرار داد و گفت: برخي اعضاي مجلس ميخواهند بين اركان نظام و دولت،اختلاف بيندازند و همچنين چهره برخي روساي دولتهاي گذشته را در افكار عمومي بازسازي كنند.
اما عیبی نداره.این نیز بگذرد...
پ.ن:خنده ام میگیره از این همه دانای کل هیچ چیز ندان!
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
حافظ
پ.ن۱:به دلم افتاد که شروع کنم.پس بسم الله...
|
این روزها انقدر درگیر مسائل روزمره و درسها و کارها هستم که کمتر فرصت نوشتن تحلیلهای شخصی ام را میکنم.مطلبی را که در ذیل میخوانید تحلیل جالبی ست که باز از فرهاد جعفری عزیز نقل قول میکنم.امیدوارم که اینجا هم هرچه زودتر از فضای سیاسی خارج شود و به مسیر اولیه ی خود باز گردد. و اما تحلیل فرهاد جعفری از مسایل: |
|
روزی که آقای احمدینژاد، بعد از پیروزی انتخاباتیاش به سفر مشهد آمد (که فرداصبحش نمازجمعهی هاشمی برگزار میشد)؛ وقتی در صحن جامع رضوی نشسته بودم و به سخنان او گوش میدادم، از خودم پرسیدم «من اینجا چه کار میکنم؟!». پاسخی که همان لحظه بهش رسیدم این بود: «گویا برای اصلاح اشتباهی که 28 سال پیش مرتکب شدم».... و بعدش از خودم پرسیدم: «احمدینژاد اینجا چه میکند؟!». و پاسخی که بهش رسیدم این بود: «گویا برای تصحیح اشتباهی که 28 سال پیش، بنیصدر مرتکب شد». البته به جوانب مختلفش فکر نکردم، بلکه اینها، فقط از دلم گذشت. و دیروز که از مشهد به تهران میآمدم، در قطار، بهش فکر کردم و این ایده را تکمیلتر کردم. ● اما خطای «من» (به عنوان یک شهروند) و «بنیصدر» (به عنوان یک بازیگر سیاسی) در 28 سال پیش چه بود؟! قبلاً هم خاطرهی ماجرای نیمهی خداد 60 را در مطالبم نوشتهام. که خلاصهاش این است: در خاتمهی راهپیمایی (از قضای روزگار!) در همین نقطهای تجمع کردیم که امروز صحن جامع رضوی واقع شده است. و پای تریبونی متشکل از چند داربست ساده که در بالای آن، آقای هاشمی نژاد ایستاده بود و پشت بلندگو سخن میگفت. که در نیمههای سخنرانی، کسی (بهگمانم آیتاله طبسی) سر در گوش او کرد و خبری به او داد و هاشمینژاد هم خبر را برای ما گفت: «همین الان خبر دادند که بنیصدر با آرایش زنانه از کشور گریخته است». که من و جمع حاضر، آنچنان به هیجان آمدیم که از خوشحالی به هوا پریدیم و شروع کردیم به سوت و کف زدن. که بااین تذکر خطیب مواجه شدیم که: «به احترام حرم رضوی، سوت و کف نزنید بلکه تکبیر بگوئید». درخصوص این ماجرا قبلاً هم نوشتهام که: چندسال بعد، در کتابخانهی روزنامهی توس مشهد، کتابی به چشمم خورد تحت عنوان «غائلهی 14 اسفند». که به بررسی روند طرد و حذف بنیصدر از ساخت قدرت پرداخته بود و کتابی بود که قوهی قضائیهی وقت، با استناد به مدارک و اسناد متعددی که به تدریج به دست امده بود، آن را تهیه و منتشر کرده بود. وقتی به فرازی از این کتاب رسیدم؛ آه از نهادم بلند شد. به آنجا که مدعی شده بود: کارشناسان وزارت اطلاعات، به جنس شعارهایی که در روزهای خرداد شصت توسط «بچهمسلمانها» علیه بنیصدر سرداده شده بود مشکوک شده بودند. چراکه کمترین مطابقتی با حال و هوای شعارهای بچهمسلمانها نداشت بلکه به شعارهایی شباهت داشت که «کمونیستها و تودهایها» سرمیدادند. کتاب مدعی بود: کارشناسان وزارت اطلاعات، با ردگیری این مسئله که نخستینبار این دو شعار («بنیصدر لیسانسه، گم شو برو فرانسه»؛ «ابولحسن پینوشه، رای ما کوفتت بشه») کی و کجا مطرح شده بوده، به این نتیجه رسیده بودند که: این شعارها، برای نخستین بار توسط «حزب توده»، بر روی «کاغذ مخصوص حزب توده» (که اختصاصاً برای حزب توده از شوروی سابق ارسال و «هفتهنامه مردم» هم بر روی همان کاغذها چاپ میشد)، به وسیلهی «فونت مخصوص حزب توده» (که اختصاصاً برای حزب توده در شوروی سابق طراحی شده بود) در یکی از آخرین نمازجمعههای قبل از شروع اختلافات و بر روی دیوارهای مقابل درب خروجی دانشگاه تهران که محل خروج نمازگزاران جمعه بوده است مشاهد شده و سپس بر سر زبان بچهمسلمانها افتاده است! این مسئله چه حقیقتی را آشکار میکرد؟! آنچنان از درک این واقعیت سرخورده شدم که در تمام 28 سال گذشته، از حضور در هر اجتماع مردمی خودداری کردم. چون با خودم فکر میکردم: «معلوم نیست چه کسی به این اجتماعات جهت میدهد و معلوم نیست آن جهتی که به آن جمع داده میشود، جهتی باشد که در جهت منافع ملی ماست». «اشتباه من در 28 سال پیش» این بود که: ● اما این فقط من نبودم که به عنوان «نوجوانی که در آن هنگام، حتا حق رای نداشت» (تا چه رسد به اینکه تحلیل دقیقی از وضعیت سیاسی در ایران و الزاماتش داشته باشد) مرتکب اشتباه شده بودم. بلکه خیلیهای دیگر و از جمله «ابولحسن بنیصدر» رئیسجمهور کشور نیز دچار اشتباهات مهلکی شده بود که حذف و طرد او از قدرت را اجتنابناپذیر کرده بود. میخواهم بگویم حتا او (و بسیاری دیگر از بچهمسلمانهای طرفدار یا مخالف او) فریب اقدامات تفرقهافکنانهی حزب توده را خورد و دچار این تصور شد که ایبسا بتواند از طریق همپیمانی با جریان سیاسی قدرتمند دیگری که تنها نیروی سازماندهیشده و منسجم آن هنگام کشور بود (مجاهدین خلق) و با اتکا به آراء 13 میلیونی خود، بتواند «جمهوریت نظام» را در برابر اعمال فشارهایی که توسط روحانیت سازماندهی میشد (آنچنانکه در اواخر، پای رهبری نظام هم به وسط کشیده شد) تضمین و تامین کند! «اشتباه بنیصدر در 28 سال پیش» این بود که: ● شباهت نسبی حال و هوای این روزها، عملکرد برخی بازیگران، تنشها و کشمکشهای موجود و نیز به میان آورده شدن برخی واژهها و تعابیری که مختص آن مرحله از حیات سیاسی شکورمان است توسط برخی از رقبای آقای احمدینژاد (چه توسط بلوک چپ و چه توسط برخی اعضای بلوک راست) مانند «لزوم بررسی طرح عدم کفایت» و مانند آن در هفتهی اخیر؛ چه بسا ناظران را به این گمراهی سوق دهد که نتیجه بگیرند: «این همان بازیست که به همان نتیجه هم ختم خواهد شد»! که اینطور نیست و نخواهد شد. چون بهرغم همهی آن شباهتها؛ هم «محمود احمدینژاد» درحال «تصحیح خطای بنیصدر» است (یعنی دقیقاً و عیناً مانند او رفتار نمیکند و اقداماتش ابداً انقلابی نیست هرچند که رادیکال است) و هم من (به عنوان یک نیروی اجتماعی پشتیبان آقای احمدینژاد) در حال «تصحیح خطای 28 سال پیش خود» هستم. به این ترتیب که: «مانند هوادار بنیصدر در 28 سال پیش، از او انتظار ندارم که بههرقیمت، در برابر فشارهای غیرقانونی بایستد حتا اگر به قیمت خلع او از قدرت تمام شود»! ● برای همین است که مینویسم: «بهگونهای حیرتآور، یک واقعهی تاریخی درحال تکرارشدن است اما بهنحوی که اینبار، نتیجه همان چیزی نخواهد بود که در نوبت قبل بود. بلکه نتیجه، خجستهتر از آن است که فکرش را میکنیم». و این نتیجه چیزی نیست جز آنکه: و چیزی که این گمانهزنی مرا تقویت میکند آن است که: «رهبر فعلی کشور نیز در حال تصحیح رفتار رهبر پیش از خود در وضعیتِ مشابه است». آنچنانکه علیرغم صدور حکم عزل آقای مشایی از مقام معاونت رئیسجمهور؛ پس از آن، در کمال هوشیاری و دوراندیشی، اجازه نداده است که برخی «تمایلات افراطی» و «ادعاهای متقلبانهی برخی سوءاستفادهچیهای حرفهای از مضمونِ ولایتپذیری برای حذف رقیب سیاسی خود» مجال بروز پیدا کند و کار را به مرحلهی «مقابلهی مجلس با رئیسجمهور» بکشاند. که نشاندهندهی آن است که عیرغم وجود زمینههایی برای ایجاد یک شکاف حداکثری میان رهبر و رئیسجمهور کشور؛ متقلبان و مدعیان دورغین ولایتپذیری، نتوانستهاند ساز دلخواه خود را کوک کنند. ● صحنهی سیاسی ایران در دوماه گذشته؛ یکی از پر تموجترین و پر جذر و مدترین و پر افتوخیزترین صحنههای سیاسی کشورمان بوده است. آنچنانکه آدمی را از این همه «تموج، افتوخیر و کشوواکش»های متفاوت، به حیرت میاندازد. آنچنانکه اغلب «بازیگرانِ برجسته»ی آن نتوانستهاند در این میانه، جای ثابتی برای خود دستوپا کنند. طوری که از طریق رفتار یا موضعگیری خود: گاه در سمت جمهوریتاند، گاه در سمت اسلامیت. گاه در سمت مخالفت با رئیسجمهور برگزیده هستند گاه در سمت موافقت با رئیسجمهور برگزیده. گاه در سمت مخالفت با رهبری کشور هستند، گاه در سمت همراهی و همپیمانی با ایشان. متقابلاً: نیروی اجتماعی (سازمان رای هریک از نامزدهای اصلی) نیز، همراه با امواج این تلاطم، درحال رفت و بازگشتهای منقلبکننده و دستکم برای خود ایشان حیرتاور هستند که مانع آن میشود که بتوانند تکلیف نهایی خود را دریابند! در میان سازمان رای آقای موسوی، این رفت و برگشتها، در نتیجهی رفت و برگشتهای خود او و دور و نزدیکشدنش به ساخت سیاسی (و تعریف قانونی یا عرفی نظام سیاسی و ارکان آن از جمله ولایتفقیه) خود را آشکار میکنند و در میان سازمان رای آقای احمدینژاد نیز، به نحوی کاملاً مشابه با نمونهی قبلی، تابعی از متغیر رفتارها و تصمیمات رئیسجمهور برگزیده، خود را آشکار میکند. آنچنان که اغلب رایدهندگان به او (چه از میان اسلامگرایان سنتی و چه از میان اکثریت خاموش / که حالا خاموش نیست!) در این میانه ماندهاند که عاقبت کدام یکشان را برگزینند «رهبر و مقتداشان» یا «رئیسجمهور محبوبشان» را؟! همانطور که رایدهندگان موسوی، ماندهاند که عاقبت او کیست؟! کسی در خارج از نظام یا کسی در داخل نظام؟! کسی که میخواهد نظام بماند یا کسی که میخواهد نظام برود؟! کسی که سرباز ولایت است یا دشمن ولایت؟!. (کار حتا به جایی رسیده که «تکلیف هاشمی رفسنجانی» هم نه برای خود او و نه برای دوستدارنش و نه برای رقبایش روشن نیست!). که چنین وضعیتِ متلاطمی که هرلحظه آرایش و وضعیت صحنهی سیاسی را تغییر میدهد و هرلحظه آن را به سویی میبرد (و با خود، افکارعمومی را هم بهشدت متلاظم و سردرگم میکند و به آنان اجازه نمیدهد که بتوانند قاطعانه تصمیم بگیرند) نشاندهندهی آن است که: «همه در جستجوی تعریفی از نظام سیاسی یا وضع موجودِ مطلوب هستند که بتواند برای یکایک آنها راضیکننده باشد و به برد همهی آنها بینجامد بدون آنکه کسی، مشخصاً و کاملاً بازنده باشد». پس اگر میخواهید آیندهی کشورمان و نظام حاکم بر آن را پیشبینی کنید؛ لازم است از خود بپرسید: «از میان همهی احتمالاتِ موجود و ممکن؛ کدام یکشان هست که به نحو فراگیرتری، همهی این تمایلات و ارادهها را پوشش خواهد داد؟!». که از دید من، آن وضعیت چیزی نیست جز: که لازمهی دستیابی به این نتیجه، «دوراندیشی، همکاری بینابینی و ازخودگذشتگیهای دو نمادِ جمهوریت و اسلامیت نظام، یعنی رئیسجمهور برگزیده و رهبر کشور» است. که خوشبختانه، چنین وضعیتی را شاهد هستیم. ● در نهایتش، من خود را با ظرفی مواجه میبینم که تا پیش از این، انواع مایعاتِ قابلحل در یکدیگر (که فقط از حیث رنگ با یکدیگر متمایزند) در کنار یا زیر و بالای هم قرار داشتند. اما «رویداد خجستهی سوم تیر» و شخص برآمده از این واقعهی تاریخی، آن را برای تکان خوردن آماده کرد. که در 22 خرداد، این تکان آنچنان شدید بود که در حال امتزاج و ترکیب همهی این مایعات در یکدیگر است. «مایع نهایی» مایعی خواهد بود که «رنگ همهی ما/ همهی تمایلات» را نمایندگی خواهد کرد. و آنچه شاهدش هستیم (که گاه تلخ هم هست) رویدادهای جبری و گریزناپذیر و «مقدمهی لازم» آن وضعیتِ مطلوبیست که در آن، مرزی میان رنگهای گوناگون نیست. یعنی همان که قبلاً هم نوشتم: «ما شاهد نظام شدن نظام هستیم». شاهد رویداد خجسته و مبارکی که طی آن «جمهوریت و اسلامیت» به یک تعادل واقعی خواهند رسید. وضعیتی که همهی ما ایرانیان، با سلایق و گرایشهای متفاوت را ناچار خواهد ساخت تا آن دیگری را به رسمیت بشناسیم و خودخواهانه گمان نکنیم که «ایران فقط مال ماست»! ایران دارد به «ملک مشاع همهی ما» مبدل میشود و فاصلهها و مرزها، درحال رنگ باختن هستند. و بهنظرم، به همین زودی، شاهد صحنههای زیبایی از «آشتی ملی» خواهیم بود. افزونه: مثل روز روشن است که آنها که در اردوگاه اشرف ساکن هستند؛ مخالفانِ دیرینهی حاکمیت ایران هستند. اما این هم مثل روز روشن است که همهی آنها «ایرانی» و حملهکنندگان به آنها «عراقی» هستند. بهنظرم لازم است که دولت ایران برای «همتایان عرب» خود در دولت عراق روشن کنند که تحت هیچ شرایطی حق ندارند با یک «ایرانی» آنچنان رفتار کنند که دیروز رفتار شد. و بهنظرم لازم است سفیر عراق در تهران احضار شده و اعتراض رسمی دولت و ملت ایران را دریافت کند. چون به «هیچ غیر ایرانیای»، در هیچ کجای این عالم، هرگز نباید اجازه داد که به «هر ایرانی»، به هر بهانهای، صدمهای وارد کند و حقوق انسانی او را نادیده بگیرد. حتا اگر آن ایرانی، کسی بوده باشد که به اشتباه و در نتیجهی خطا در تحلیل، زمانی «همپیمان یک غیرایرانی در حمله به ایران» بوده باشد (اشتباه و خطای او را، ما که نباید تکرار کنیم و راضی به کتک خوردن هموطن خود به دستِ دشمنان و رقبای تاریخی و منطقهای خود باشیم. نه؟!). روشن است که آنکه از رفتارها و انتخاب این دسته از ایرانیها آسیب دیده، «ایران»، «دولت ایران» و «مردم ایران» بودهاند. پس فقط و فقط، این «ایرانیها و دولت ایران» هستند که اگر بخواهند، میتوانند آنها را محاکمه یا مجازات کنند یا از سر خطاشان به مهربانی بگذرند. نه این یا آن «دولت و سرباز عرب» که تا همین دیروز، از هیچ تجاوزی به حقوق مردم ایران کوتاهی نکرده است. پ.ن:به امید خدا در پست بعدی جواب سوالات و ایرادات دوستان را خواهم داد.با عرض پوزش به هنوز قسمت نظرات عمومی نشده است و من هنوز این عادت خود را ترک نکرده ام که نظرت موافق را هم تایید کنم و نه فط نظرات مخالف را!!! |
● خوانندهای برایم نوشت: تو که میگوئی مکتب «انقلاب و انقلابیگری» باید شکست میخورد در 22 خرداد، آیا در این ماجرا انتظار نداشتی که او «مقاومت انقلابی» کند و به هیچ وجهِ منالوجوه تن به فشارها ندهد و اگر لازم شد یک «اقدام شهادتطلبانه» انجام بدهد؟!
که برایش نوشتم «نه». اما خوب که فکر میکنم؛ میبینم «بله». آن گوشهموشههای وجود من هم یک «انقلابی شهادتطلب سازشناپذیر خرابکار» وجود دارد که گاهی سر بلند میکند. که وقتی فشارهای غیرحق از حدی میگذرند، حاضر نیست آنها را بپذیرد. یعنی نه اینکه بپذیرد؛ بلکه طوری آن را رد کند که هم پذیرفته باشد (و آن فشارها رفع شده باشند) و هم نپذیرفته باشد.
● خب اعتراف میکنم که من اگر به جای آقای احمدینژاد بودم؛ این 7 روز را محاجه و مقاومت میکردم و بعد که میدیدم آن فشارهای غیرقانونی (اما واقعی) تمامی ندارد، دست رقبا را میگذاشتم توی پوست گردو. یعنی به طریقی عمل میکردم که آنها بمانند و یک کشور بدون رئیسجمهور که ندانند چطور سروتهاش را جمع کنند.
اما واقعیت این است که تهِ تهِ این راهکار هم، یکجور «انقلابیگری خانمانبرانداز» است. که تو را محق میکند. که رقیبانت را هم کماعتبار یا بیاعتبار میکند؛ اما خانمانبرانداز است. هم خانمان تو را به باد میدهد، هم خانمان رقبایت را. آدمهای بیتوجهی که زمینه را طوری چیدند و فراهم کردند که پای رهبر کشور هم به این ماجرا باز شود. اما مهمتر از آن اینکه در این میانه، این کشورمان است که آسیب میبیند و از فرصت داشتن رئیسجمهوری محروم میشود که بهغایت، شبیه و همراه مردمان است. که این موقعیت کمی برای «ما مردمان» نیست که نمایندهای بین اشراف و عالیجنابان داشته باشیم. که خونجگرشان هم کرده. که تا دستش رسیده، کاسهی چپاولگری بیشترشان را چپه کرده و برای همین است که سایهاش را با تیر میزنند. و برای همین است که ثانیه میشمارند که او را از دایرهی قدرت بیرون کنند. چون از جنس خودشان نیست. چون مثل آنها نیست. چون خودش بورسیهی امریکا و انگلیس نیست،حتا آقازادهاش را بورسیهی انگلیس و آمریکا نمیکند که بتوانند یواشیواش او را هم بیاورند توی راه و ساعتِ رادو ببندند به مچ دستش!
● احمدینژاد به راستی یک «پدیده» است. یک سیاستمدار به معنای امروزیاش و البته در کلاسی که یک سروگردن از رقبای داخلی و خارجیاش بالاتر است. یک عملگرای محض و یک شطرنجباز قهار که همیشه برای غافلگیر کردنت، مهرهای در آستین دارد. و برای همین است که توانسته ظرف همین سهچهارسال، موضع کشورمان در مسئلهی برنامهی هستهای را تا این اندازه بالا ببرد و تقویت کند. چون اولاً تهاجمی بازی میکند، ثانیاً غافلگیرانه و ثالثاً منعطف. آنقدر که مثل ماهیست، توی دست لیز میخورد و در میرود!
که البته همهی اینها به معنای این نیست که اشتباه ندارد. که خطا نمیکند. او هم مثل بیشتر ما، اشتباهاتی دارد. اشتباهاتی که البته، بیشترشان هم در یکیدوسال نخست به قدرت رسیدنش رخ دادند. همان سالهایی که هرکدام از ماهم که به قدرت برسیم، آنقدر «رویازده و سودازده» هستیم که فکر میکنیم همینکه به قدرت برسیم، چه کارها که نخواهیم کرد، چه سدها که نخواهیم ساخت، چه جادهها که نخواهیم کشید، چه رسیدگیها که نخواهیم کرد. مثل همین آقای «رحیم مشائی» که وقتی به قدرت رسید، قول داد که تا چهارسال آینده، 100 هتل بزرگ در استنانداردهای بینالمللی در کشور خواهد ساخت! (که بروید از ایشان بپرسید چندتاش ساخته شده!).
اما چیزی که روشن است و نمیتوان آن را انکار کرد این است که: محمود احمدینژاد از «ما مردم» است. که برخلافِ خیلی از ما که همچنان «انقلابی» هستیم و «تحتِ مغناطیس شریعتی» و تابوهای ضدسازشکارانهای که او برایمان ساخته و توی جان و روحمان کاشته؛ او توانسته خودش را از تسلط این «مغناطیس ویرانگر» رها کند و عملگرایی باشد که بر اساس مقتضیات صحنه و بر اساس منافع همگانی و مصالح ملی تصمیم میگیرد. یعنی اگر لازم باشد شعارهای ضدسازشکارانه سر میدهد، اما به وقتش سازش میکند. اگر لازم باشد از گفتگو و مذاکره سر باز میزند اما اگر احساس کند وقتش رسیده، با خودِ شیطان هم مذاکره میکند تا مصالح ملی کشورمان را تامین کرده باشد. اگر لازم باشد میایستد و کوتاه نمیآید و اگر لازم باشد، عقب مینشیند و کوتاه میآید. ضدلیبرالیترین شعارها را میدهد امالیبرالیترین اصلاحات اقتصادی را اجرا میکند (خصوصیسازی، حذف یارانهها، واقعیکردن قیمتها و ....)
چنین بازیگری را «نه باید از دست داد؛ و نه باید که محدودش کرد. باید بهش اجازه داد کارش را بکند».
باید به هوش سیاسی او ایمان آورد و آزادش گذاشت تا منافع ما را (چه در داخل و چه در قبال قدرتهای خارجی) پیش ببرد. اینکه میگویم به این معنا نیست که رهای رهایش کرد، اما نباید هم در لحظاتی، ازش قطع امید کرد یا چارچوبههایی برایش ساخت که امکان عمل او و انتخابهایش را محدود کند.
او باید اجازه داشته باشد که در جهتِ آن «هدفِ اخلاقی بزرگ» (بهسرانجام رساندن منافع مردم ایران) و البته «به روشی که در هیچ لحظهای و از هیچ جنبهای غیراخلاقی نباشد»؛ از میان دشمنان و رقبای ما، هرکس را که خواست، هروقت که خواست، هرطور که خواست فریب دهد. وگرنه، در برابر سیاستمدارانی که هیچ منع اخلاقی در حین رقابت با ما را بهرسمیت نمیشناسند (مثلاً در تلویزیونهاشان آموزش ساخت کوکتل مولوتوف میدهند اما میگویند در مسائل داخلی ما دخالت نمیکنند!) او چگونه خواهد توانست منافع ما را پیش ببرد؟! وقتی هم دستها و هم پاهایش رابسته باشیم و او را توی استخر انداخته باشیم؟!
● اذعان میکنم که مطلب دیروز من (که حذفش کردم تا در پروندهی من اثری ازش نباشد) عجولانه و مبتنی بر آخرین بقایای آن «انقلابی شهادتطلب سازشناپذیر خرابکار» بود که هرازچندی سر بلند میکند. که باید (پیش چشم شما!) آنقدر بکوبم توی سرش که نتواند دوباره سر بلند کند و از من یا دیگری انتظار داشته باشد که در سیاست «انقلابی» عمل کند!
● دیشب که خبر انتصاب رحیم مشایی به سمت «رئیس دفتر ریاستجمهوری» را خواندم؛ رفتم بالا که بخوابم. اما مگر میتوانستم بخوابم؟! هی چهرهی رقبایش یادم میافتاد که خواب ریاستجمهوری در دور بعد دیدهاند و این روزها به هر دری زدند تا او (و در حقیقت ما) را «تحقیر» کنند. این بود که نصفهشبی به خنده میافتادم. آنقدر که اشک (که فقط اشک خنده هم نبود، بلکه اشک شادی هم درش بود) از چشمانم سرازیر میشدند. هی گوشهی لحاف را روی تمام صورتم فشار میدادم بلکه صدای خندهام بقیه را از خواب بیدار نکند اما فقط برای لحظاتی خندهام قطع میشد. یعنی دوباره که چهرهی یک کدام دیگرشان یادم میافتاد، دوباره به خنده میافتادم. وقتی تجسمشان میکردم که امروز صبح میروند سر کارهاشان و سایتهاشان و خبرگزاریهاشان و میبینند که «مردی از جنس مردم»، طوری توی کاسهشان گذاشته است که عمراً اگر فکرش را هم میکردند!
سیاست همین است: «حمله و ضدحمله».
پس: «بازی را پیش ببر. متوقف نشو، متوقف هم نکن»!
خواستم چند نکته را گوشزد کنم و چند حرف ناگفته را بگویم.
اول اینکه ممنون از دوستانی که با ایمیلها و کامنتها من را تهدید کردند!اگر دوستانی خواهان سر به نیست کردن بنده میباشند به جرم حمایت از احمدی نژآد و اینکه طرفدار کسی هستم که به زعم دوستان - رفقا و دوستان آنها را کشته است و برای این کار من باید توبیخ شوم میتوانند میلی برای بنده زده تا من شماره تلفن خودم را بدهم و یا جایی قرار بگذاریم تا این دوستان حساب من را برسند!
دوم اینکه تحلیلهای خودم را از وقایع اخیر و اتفاقات آینده آماده کردم تا حد زیادی و امیدوارم که بتوانم به صورت حاشیه های در صفحات بعضی از روزنامه های به صورت گذرا و خلاصه آنها را چاپ کنم البته اگر مثل قبل از انتخابات نشود که مقاله ای را برای دوستان روزنامه نگار روزنامه ایران نوشتم اما آخر جواب شنیدم که مقاله ات تند است و از چار چوب اصل بی طرفی روزنامه خارج است!آخر هم قرار بود نصفه نیمه دخل و تصرف کنند و چاپ کنند که همین هم میسر نشد!امید وارم این دفعه چنین نشود .اما به هر حال متن کاملش را اینجا منتشر خواهم کرد.
سوم اینکه باز باید تاکید کنم دوستانی که تازه وبلاگ این حقیر را میخوانند چون من مدتها بود زیاد وبلاگ نویسی نمیکردم به دلیل مشغله کاری و بعضی مسائل اینجا خاک میخورد و بعضی چیزها و نکات فراموش شد.باید یاد آوری کنم که تمامی نظرات بعد از تایید منتشر میشود و بنده البته نظراتی را که نقد میکنند من را منتشر میکنم و دوستانی که نظرات عادی و یا هم موضع با بنده دارند نظراتشان در نزد خود من محفوظ است و منتشر نمیشود.به همین دلیل اگر ناراحتی و کدورتی پیش آمده از این دوستان عذرخواهی میکنم.
نکته ی آخر هم اینکه دوستان من همیشه گفته ام و باز هم میگویم همه ی ما ایرانی هستیم و فرزند این آب و خاکیم با هر ایدئولوژی و طرز فکری که باشیم حق نداریم به هم توهین کنیم و نظرات یکدیگر را استهزا کنیم.نقد ما به سر شاخه ها و رهبران است.دشمن قصد اختلاف اندازی میان من و تو را دارد اما ما ایرانی نباید دچار تنفر و کینه از هم شویم.چه سبز باشیم چه سفید چه فیروزه ای و چه پرچمی همه طرفدار ایرانی آباد و ازاد و سرافرازیم اما وسیله ی و راه رسیدن به این هدف برای ما متفاوت است.هدف یکی است روشها و نظرات متفاوت است.
امیدوارم که این اختلاف سلیقه ها باعث دشمنی و کدورت بیشتر در بین مردم این کشور نشود.
به آینده کاملا امیدورام و امیدوار ترم که باز هم مردم این سرزمین پیروز اصلی صحنه ی سیاسی ایران هستند.
نامه ی حسین قدیانی فرزند شهید اکبر قدیانی به آقای میر حسین موسوی
فکرش را هم نمیکردم که سرانجام انتظار دیدارم با میرحسین بدینجا ختم شود ولی من نه میرحسین که حامیانش را به جای روز روشن در شب تاریک مشاهده کردم؛ آنجا که جای دست دوستی نخستوزیر دوران جنگ، سنگی سنگین به سنگینی انتظار 20 ساله، فرق سرم را شکافت، مرا بیهوش کرد تا ضربات سنگهای دیگر جسم نحیفم را بیش از این نیازارد.
اما جناب موسوی! اگر سنگ دوستانت بر جسم و جان خراش آورد، امان از حرفهایت، بیانیههایت، شاخ و شانه کشیدنهایت و خندههای شیطانی آن سوی آب که روح را آزرد و بی تاب و مجروح کرد. جناب میرحسین! دوست داشتم در فضایی مهربانانهتر با تو سخن بگویم. قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بهم زدی، با حرفهایت و سنگهای اطرفیانت.
قصه آن شب را میخواهی بدانی؟ ... شاید برایت مهم نباشد اما قصه آن شب، متن شکایت من از توست. تو متهم هستی به ريختن خون فرزند یک شهید. من هم رهایت کنم، مادر بزرگم دستبردار نیست. آخر من تنها یادگار فرزند شهیدش هستم... میدانی، تا همین امروز اعتراضات مدنی تو به قیمت جان چه بیگناهانی تمام شده است؟!
جانباز دوران جنگ را طرفداران تو و نه بعثیهای خبیث، باز جانباز کردهاند. این ننگ را کجا میخواهی ببری، آقای نخستوزیر دوران جنگ؟! بنده خدا رضا برجی حق دارد از تو بپرسد که: «روی خون چند نفر میخواهید رئیسجمهور شوید؟!»
دوشنبه شب، همان شبی که تو غروبش به بهانه بیانیه، فرمان آشوب دادی، همان شبی که تو بعد از این فرمان به دامان خانه بازگشتی و در آشیانه آرام گرفتی، میلیشیای دموکراسی، ناشیانه به جان ملت افتاد و تنها در خیابان آزادی، هفت نفر را به شهادت رساند.
در آن شب که تب آتش و دود بالا گرفته بود، دوستانت بوی باروت میدادند. اعتراضشان مدنی بود اما بوی خون میداد.
گنگ خواب دیده شده بودند. حجاریان که گفته بود؛ اصلاحات خون میخواهد! چرا تعارف کنیم. تو مشکلت احمدینژاد نیست. در سر نه سودای اصلاحات، که خیال كودتاي مخملین داشتهای.
حداقل رفتار و گفتارت که این را میرساند. در دل چه میاندیشیدی، خدا عالم است اما باز هم خدا عالم است که با امثال ساسی مانکن نمیتوان انقلاب کرد.
امر گاهی بر آدم مشتبه میشود. اشتباهی گمان میکند که کار تمام است.
این گمان سنگ به دستان هوادار تو بود. البته همه هواداران تو را با یک چوب نمیرانم. عقلای شان خوب مردمی هستند. هرچند که بعید میدانم که دگربار به تو روی خوش نشان بدهند و رای بدهند.
تو حتی صدای مسیح مهاجری را هم درآوردی! در سرمقاله جمهوریاسلامی خطاب به تو با عتاب و بعد از کلی حساب و کتاب نوشته بود: چرا وقتی ولایتفقیه و شورای نگهبان را قبول نداشتهاید، اصولا نامزد انتخابات شدهاید؟ اما از صفحات کاغذی به کف خیابان برگردیم.
خس و خاشاکی که به اسم تو، دنبال رسم براندازی بودند، با خود میپنداشتند که این ظلمت و تاریکی، همیشگی است اما نیک که بنگری ره افسانه زده بودند.
سحر نزدیک بود. نماز آدینه را دیدی؟ زیارت قبول! میدانم در آن نماز نبودی. سرباز انقلاب بودن، لیاقتی میخواهد که خدا سعادتش را برای همیشه به آدمی نمیدهد.
خواه مرجع تقلید باشی، خواه قائممقام رهبری. بزرگتر از شما بودند کسانی که میخواستند بر صورت خورشید، خاک بپاشند. سرنوشتشان را تو بهتر از ما میدانی ... و خوب میدانی که قرارمان این نبود، تو قرارمان را بهم زدی، با حرفهایت و سنگهای اطرافیانت.
چه بسیار که از در نصیحت به تو میگویند: به سیم آخر زدهای اما هنوز دیر نشده! جناب موسوی! معمولا رسم روزگار بر این است که زود، دیر میشود. تو قبل از آنکه بخواهی با پاپس کشیدن،منت بر نظام و ملت بگذاری، اول باید جواب این خونها را بدهی. قهرمان بازی بماند برای بعد.
دوشنبه شب، من بیآنکه عضو نیروی انتظامی باشم، دوشنبهشب، من بیآنکه عضو بسیج باشم، راهی خانه بودم اما نمیدانستم که خانه رفتنم جرم بود. من نه سپاهیام، نه مدعیام که حزباللهیام و نه هیچ، الا فرزند یک شهید. بیش از 10 سال سابقهکار مطبوعاتی دارم و تاکنون یاد ندارم اشارهای به این کرده باشم که فرزند شهید هستم.
اما از آنجا که شما وقتی حال و روز امروز خود را خراب میبینید از نخستوزیریتان در دوره جنگ مایه میگذارید، چه باک اگر دیگران بدانند مرا هم با همان دوره عهد و پیمانی ناگسستنی است! اما این ننگ را کجا میخواهی ببری، آقای نخستوزیر دوران جنگ، که همه قاتلان پدر من و تمام دشمنان شهدا پشت شما درآمدهاند؟
همان کسانی که به صدام دستور کشتن پدر مرا دادند این روزها برای تو دست میزنند! همان کسانی که حاجاحمد متوسلیان، این حیدر کرار سپاه خمینی (ره) را به اسارت بردند، این روزها در مدح تو شعر میخوانند! همان منافقینی که در مرصاد نقشه فتح تهران را کشیده بودند، این روزها با تو ابراز همدردی میکنند! فرح پهلوی و فرزند شاه مخلوع را با تو چه نسبتی است؟
پارسال وقتي همكارانم در تحريريه كيهان بچه ها، عكس تو را كه در جشنواره كن انداخته بودي نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم كه شناختم، خنده ام گرفت و بي اختيار به پشتي صندلي تكيه دادم و بهشان گفتم: «ا... اين كه محسن خودمان است، چرا اين ريختي شده؟»
پاپيوني به قاعده گندگي يك مشت چسبانده بودي بيخ سيبك گلويت! اول فكر كردم مي خواهي در يك فيلم كمدي فرانسوي بازي كني كه آن قدر خنده دار شدي، مثلاً مثل مرحوم لوئي دوفونس. اما ديدم، نه خيلي خودت را گرفته اي و اصلاً دوست نداري مضحك و خنده دار باشي، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستي.
راستش، آن كت و شلوار مشكي، پيراهن سفيد و پاپيون سياه، به تنت زار مي زدند، شده بودي عين آن داماد دهاتي هايي كه شب عروسي ناچار كراوات مي زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پاي راستشان بالا مي آيد و دست چپشان با پاي چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقايان مي شوند. تو هم يك همچين موجودي شده بودي، مضحك قلموي قابل ترحم!
ظاهراً در حاشيه آن جشنواره جسارت هايي عليه ملت ايران كرده بودي، مثلاً اين كه مردم ايران خواب هايشان هم ايدئولوژيك است، آنها عقب مانده هستند و از اين قسم پرت و پلاها كه به قول معروف مرغ پخته روي برنج هم از اين افاضات بامزه تو خنده اش مي گيرد. ياد حرفي افتادم كه پس از يك شب خوابيدن در خانه ما اين طرف و آن طرف گفته بودي كه تو خانه فلاني موقع خوابيدن بايد نوك دماغ آدم رو به سقف اتاق باشد. واقعاً اين جوري بود كه تو رفتي اين طرف و آن طرف چو انداختي و به گوش من هم رسيد؟
خوب است اين را هم بشنوي كه هنوز هم بوي گند آن كفش هاي پت و پهن كهنه و جوراب هاي پاره پوره و كثيفت كه ماه به ماه نمي شستي، توي خانه ما مانده است. مثل اين كه اصلاً مشرب تو اين است كه پشت سر ميزبان بروي حرف بزني و لودگي كني. كاري كه الان داري با ملت ايران مي كني و تصويري وارونه و مشوه، از اين ملت رشيد و نجيب به چپاولگران و آدم كشان غربي مي دهي. مگر نه اين كه تو با پول و امكانات همين مردمي كه حالا بدشان را مي گويي به همه چيز رسيدي؟ جوانمردي و لوطي گري هم خوب چيزي است كه تو خيلي از آنها بي بهره اي.
شايد بگويي كه من به خاطر همين مردم دست به آژان كشي زدم و افتادم زندان شاه و لقب چريك نوجوان را بهم دادند، حالا اين حق من است كه از مردم طلب كار باشم. محسن، خودت را گول نزن، فريب حرف هاي بامزه خودت را نخور.
يادت هست مي گفتي: من مثل يك اسب درشگه اي هستم كه از دو طرف بغل چشم هايش را گرفته اند تا فقط جلوي رويش را ببيند و راهش را برود. تو واقعاً همين طور شدي، افسارت را دادي به دست درشگه چي، تا شلاق به كپل هايت بزند و تو را هر جا خواست ببرد. مسافر كشي كند و تو دلت به اين خوش باشد كه بدون توجه به اطرافت داري مي تازي و به اهدافت نزديك مي شوي! كدام هدف؟ آخر سر كه كمرت تاب برداشت، درشگه چي بازت مي كند و مي اندازدت جلوي سگ ها.
بگذريم. خيلي حرف ها دارم كه اگر لازم شد مي زنم. گفتم كه همكارانم عكس پاپيون دارت را نشانم دادند تا من عصباني بشوم، امانه تنها عصباني نشدم، بلكه خنده ام هم گرفت. مي داني چرا؟ براي اين كه هيچ وقت نتوانستم تو را جدي بگيرم، چه آن زمان كه جماعتي پشت سرت راه مي افتادند و هي برادر مخملباف، برادر مخملباف بهت مي گفتند، و نه حالا كه شده اي موسيو مخملباف. تو هيچ كدام از اين ها نيستي، تو فقط محسني، محسن مخملباف. با تمام جيغ و دادهايت، اين در و آن در زدن هايت، آوارگي هايت، در به دري هايت، تو همان يهودي سرگرداني هستي كه ناگزير بايد به ارض موعودت بروي و كنار دست قصابان اسرائيلي پادويي كني و برايشان حرف هاي بامزه بزني و يا به تعبير ضد انقلابيون سلف، محمل ببافي، چيزي بالاتر اين نيستي.
من نمي دانم تو اين همه كينه را از كجا آوردي، نه كه حالا اين طور باشي، اوائل دهه 60 هم، همين بودي. يادت هست آن خانواده باغبان را كه گوشه حياط حوزه هنري زندگي مي كردند، چه طور از آنجا بيرون ريختي و هيچ از خودت نپرسيدي كه آنها چه وضعي خواهند داشت، چه بر سرشان مي آيد؟ جرمشان چه بود؟ كجا رفتند، چه شدند؟ و يا با موتور تو خيابان هاي تهران راه مي افتادي تا عناصر فراري سازمان مجاهدين خلق را شناسايي و معرفي كني، مي گفتي من تو زندان با اين ها بودم و مي شناسمشان. شده بودي شكارچي گراز.
دنبال مسعود رجوي مي گشتي، حالا خوب تو فرانسه به هم رسيديد! بازي روزگار را مي بيني؟ تو و مسعود رجوي، به هم پيوند خورديد! آن هم احتمالاً تو پاريس! فكرش را مي كردي؟ كارت به اينجاها بكشد؟ رجوي كه هيچ، تو حيثيتت را با سلطنت طلب ها، چريك هاي فدايي زهوار در رفته، همجنس بازها، قوادها، دزدهاي فراري از ايران، گره زدي، تو فكر مي كني مخالفان انقلاب اسلامي غير از اين ها هستند؟ تو وسط اين آدم هاي عوضي چه كار مي كني؟ جاي تو آنجاست؟
راستي از ابوالحسن خان بني صدر چه خبر، بد نيست با مسعود رجوي سري هم به آن رئيس جمهور سابق و ناكام بزنيد، عصرانه اي، شامي، چيزي، هر چه باشد هر سه نفر غريب هستيد و جيره خوار اجنبي و خائن به ملت خودتان. اگر چه تو حسابت از آن دو نفر جداست، تو بيشتر قابل ترحم هستي تا نفرت، آنها با هوش تر و خبيث تر از تو هستند، تو درصد بلاهتت از آنها بيشتر است. يك زماني پاريس پاتوق شخصيت هاي خوشنام و انقلابيون موجه، مثل فرانتس فانون و دكتر شريعتي و از اين دست آدم ها بود، حالا شده محل نگه داري حشرات موذي و بيماري زا. حواست باشد كه پرزيدنت زپرتي سابق يادش نيايد كه تو چه بلايي سر مشاورش، موسوي گرمارودي آوردي و آبرويش را در روزنامه ها بردي، جرمش هم فقط مشاور بودنش بود. همين! آخر تو آن موقع هنوز برادر مخملباف بودي و خانه تكاني روحي و از اين شامورتي بازي ها نكرده بودي. خلاصه حواست جمع باشد، تو پيش آنها هنوز چريك نوجواني.
چند هفته پيش، يكي از روزنامه ها عكس حسين قدياني را انداخته بودند كه سرش باندپيچي شده بود. حسين، پسر اكبر شهيد اكبر قدياني. تو او را خوب مي شناختي، بعد از شهادتش دوتايي برايش مطلبي در همين روزنامه كيهان نوشتيم. همان طور كه شهيد حسن جعفربيگلو و شهيد حبيب غني پور را مي شناختي.
اگر يادت باشد وقتي حسين به دنيا آمد شهيد اكبر در حوزه چه قدر خوشحالي كرد. شيريني داد. بعد هم رفت جبهه و شهيد شد. حالا پسر او را طرفداران همان كسي كه نمايندگي اش را در فرانسه يدك مي كشي، مضروب كرده اند. البته مي دانم كه براي تو مهم نيست، براي اين كه از آن طرفي خانه تكاني روحي كرده اي. باز هم فرزندان اصيل اين ملت را مي كشند. خانه خدا را به آتش مي كشند، دروغ مي گويند گردن كلفتي مي كنند، قانون را قبول نمي كنند، در خيابان هاي تهران عربده كشي مي كنند و دقيقا مثل رفتار آن پرزيدنت ناكام و چريك هميشه در حجله! البته، خيلي مهم نيست. اين انقلاب از جنس اقيانوس است كه هراز چندگاهي اجساد متعفن، مردار و خس و خاشاك ها را به ساحل مي ريزد.
اين انقلاب و اين ملت، نجاست و پلشتي را برنمي تابند، مدام درحال بازسازي و پاك سازي خود هستند.... و اما چند هفته پيش رفته بودي پارلمان اروپا و محمل بافته بودي. گفته اي كه تو نماينده ملت ايراني و از طرف آنها حرف مي زني، آقاپسر! اين نمايندگي را كي به تو داده؟ بازهم دستخوش توهم شده اي و ياوه مي بافي و به مردم ايران توهين مي كني. داري از آن حرف هاي بامزه مي زني. بله، بخشي از مردم به نتيجه انتخابات اعتراض داشتند، خواسته و يا ناخواسته در تهران پايشان به چند خيابان كشيده شد، نامزد ناكام با كمك رسانه هاي دشمن بر آتش كينه دميدند و برادركشي راه انداختند، اما همين كه درصد بالايي از همان جمعيت معترض، متوجه شدند كه پاي اجنبي در ميان است و بوي توطئه از ديگ پلو انگليسي ها بلند مي شود، هوشيارانه دست از اعتراض كشيدند و همه چيز را به قانون واگذار كردند. تو فكر كردي همه آن معترضين برانداز بودند! زبانت را گاز بگير بچه! آنها فقط فريب تبليغات شيطاني را خوردند. بسياري از آنها پاره تن اين ملت و عزيزان اين نظام هستند، جوانان پراحساسي اند كه داشتند اعتراض مي كردند، اما آنها وطن فروش نبودند و نيستند، حاضر نمي شوند نوكر بيگانه باشند. مرافعه اي بود كه پيش آمد و تمام شد تو ديگر نمي خواهد گلويت را جر بدهي.
تو هنوز ملت ايران را نشناختي. چون فكر مي كني فاميلت مخملباف است، پس مي تواني انقلاب مخملي در ايران راه بياندازي! همان انقلاب مخملي كه در قالب خانه تكاني روحي در خودت راه انداختي آبرو را خوردي و غيرت را قي كردي! مي نشيني جلوي دوربين هاي تلويزيون، ادا در مي آوري، يك بار با دو دستت جلوي دهانت را مي گيري، بعد جلوي چشمهايت، بعد گوش هايت، بعد...
اين مسخره بازي ها چي است كه مي كني، حركاتت من را ياد داستان عنتري كه لوطي اش مرد انداخت، چقدر بهت مي دهند كه آن طور روي دست هايت راه مي روي، پشتك مي زني وجاي دوست و دشمن را نشان مي دهي؟ بگذار آخر سر حرف دلم را بزنم، من نمي توانم از تو متنفر باشم، ما با هم رفيق بوديم، نان و نمك خورديم، به خودت دقت كن، به صورتت نگاه كن. هنوز اندوه لابه لاي خطوط چهره ات موج مي زند. تو غمگيني، هميشه غمگيني و من دوست ندارم تو را اين طور ببينم. اين دادوفريادها را هم به حساب برادر بزرگتري بگذار كه از رفتار برادر كوچك ترش دل شكسته و عصباني است. اين طور پل ها را پشت سرت خراب نكن، برگرد بيا و دلخوري هايت را هم با خودت بيار، تو فرزند اين ملتي، اگرچه لجوج و يكدنده اي. با اين حال دل به اجنبي نبند، بيا و به ملت خودت ملحق شو.
*امیر حسین فردی خالق رمان معروف اسماعیل و از دوستان سابق و قدیمی محسن مخملباف در حوزه ی هنری(منبع)
حسینقدیانی: جیرجیرکها حشرات عجیبی هستند؛ چند روز بیشتر عمر نمیکنند اما به اندازه یک موجود صدساله سروصدا دارند. در یک مزرعه برنج، رنج را برنجکاران میبرند ولی جیرجیرکها چنان با جیرجیر خود هیاهو میکنند که انگار، گنج دانه برنج با رنج ایشان حاصل شده است!
آدمی را هم قصه همین است؛ آنکه در مزرعه انقلاب کار میکند و فريب علف هرز را نمیخورد، فروتن است اما برخي همواره خود را طلبکار انقلاب میدانند. یکیشان را من با همین چشمان خود دیدم كه دم از موسوی، خاتمی، کروبی و یک چندتایی نقطهچین ناقابل(!) میزد و شعار میداد: «هاشمی، هاشمی! سکوت کنی، خائنی» ... نه، راه دوری نرو. پسر یکی از همین حضرات بود. آقازاده باشی و بعد مدعی باشی که این انقلاب برای ما چه کرده، از آن حرفهاست. حرفها با هم زدیم: از این همه پیامبر، گشته بود جرجیس را انتخاب کرده بود. پدرش مدعی خط امام است و مرجع تقلید خودش شیخ سادهلوح! من حالا اصلا کاری به اثرات لقمه شبههناک ندارم؛ هرچند از هیچ و پوچ، سر از ویلای فرمانیه دربیاوری بیتاثیر نیست! البته این را منکر شد. میگفت: پدر من هم مثل «هاشمی» از قبل انقلاب وضعش خوب بوده است. این ادعا را من دستکم از زبان 10، 20 آقازاده شنیدهام. اغلب دروغ میگویند. دیوار حاشا بلند است اما دیگر نه اینقدر! در ثانی «حضرت روحالله» به چه کسانی با خطاب و عتاب می فرمودند: «یادتان نرود که شما را همین مردم از حجرههای تنگ و از نداریها و از فقر و زندان به این مقام رساندهاند». امام راحل ما مظهر صداقت بود. دروغ نگویید. از کوخ وارد کاخ شدهاید و حالا دروغهای شاخدار میگویید. جرم این است که تا خرخره خورده باشی و بعد مدعی باشی که این انقلاب برای ما هیچ کاری نکرده است. گفتم که؛ جر زدن فقط خصلت جیرجیرکها نیست. البته آقازاده قصه ما با کفش نماز نخواند، قبله را هم درست بلد بود. تازه «و لا الضالین» را هم از من و شما بهتر میکشید، اما... اما با «ولایت» که نباشی، خواه به نماز ایستاده باشی، خواه به شراب نشسته باشی. «شریعتی» راست میگفت. کوفیانی که «علی(ع)» را تنها رها کردند، چه فرقی میکرد در کعبه باشند یا در بتخانه... . اینجا ولی کوفه نیست، کوفه یک شهر بود ولی اینجا «مدینه عشق» است. ایران ما مجموعهای است از مدائن ولایتمدار. شعار نمیدهم؛ در دیار ما هر جا که لازم بود، گل لاله شکوفه زد. اینجا کوفه نیست که آه ولیالله را با سینه چاه بتوان گره زد. ما حسرت این آه را بر دل مخالفان حزبالله خواهیم گذاشت. نشنیدید که وقتی هاشمی با حرفهای خود، قند در دل غربيها آب کرد، ملت غیرتی شد و ندا داد: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند»... و آقای رفسنجانی این بار خطاب به مردم و نه جرزنها گفت: انشاءالله موفق باشید! ماجراها داریم ما با این آقای هاشمی. بسیار دوستش داشتیم ولی اینک! اینک فاصلهها بین ما افتاده. مطلب «جناب موسوی! بسمالله» را یادتان هست؛ قرارمان این نبود ولی تو قرارمان را بههم زدی... وانگهی! اصلا بحث عشق و نفرت نیست. سینه ما پر از کینه دشمن است. در این سینه پر سکینه، زخمی هم از جانب دوست اگر رسد عیبی نیست. شیعه از این زخمها زیاد خورده و از این زخمزبانها زیاد شنیده اما آقای هاشمی! ماجرایمان را از همین شعار «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» شروع کنیم؛ شما از این شعار هیچ خوشتان نمیآید. آن «موفق باشید»ی هم که نثار ما کردید، لطف شما بود. عزت زیاد! خوب یادم هست سالها پیش، از همین جایگاه، به بهانه یک بحث تاریخی، گریزی هم به این شعار زدید و ضمن تجلیل از نقش کوفیان، فرمودید که این شعار، ایشان را خوش نمیآید. من نمیدانم کدام ساکن کوفه امروز هست که از شعار ما ناراحت شده باشد؟ و مگر مراد ما از «کوفه» در شعار «ما اهل کوفه نیستیم» کوفه امروز است؟ باورم هست کوفیان امروز هم وقتی بعد از خروج موقت نظامیان غربی از عراق، دست به جشن و پایکوبی زدند، ترجمان دیگر هلهلهشان همین شعار بود اما دلمان برای کوفیان نسوزد، آنکه از این شعار، غمی به دل گرفت، شما بودید نه کوفیان. چرا؟ براستی چرا؟ ما آن زمان هنوز به شما اقتدا میکردیم و نمازمان فراديَْ نبود، ولی شما که ضمیر مرجع شعار ما نبودید، چرا؟ شما چرا؟ ما این شعار را میگفتیم که لرزه بر اندام دشمن بیفتد. ما این شعار را میگفتیم که بگوییم« خامنهای، خمینی دیگر است». ما این شعار را سرمیدادیم که بگوییم دوران بعد از «محمد(ص)» دیگر تکرار نمیشود. ما این شعار را سر میدادیم که بگوییم دیگر «علی (ع)» خانهنشین نمیشود. کجای شعار ما تعرض به شما بود که شعارمان ناراحتتان کرد. میگویید بحث تاریخی، اصلا در این شعار، کوفه، نماد هیچ شهر و دیاری نیست که حالا بخواهد درگیر تفاسیر مورخان شود. ما مرادمان نه تاریخ بود، نه جغرافیا. کوفه در شعار ما نماد خوارج است. نماد ناجوانمردان. نماد آنان که نان نظام را خوردهاند و مثل آن آقازاده محترم، سنگ دشمن را به سینه میزنند. حالا من از آيت الله مصباح یزدی و آیتالله یزدی حرفی نمیزنم که شما بگویید اینها با من زاویه دارند.
من از کسی حرف میزنم که عکسش را در دست گرفته بودند؛ از شریعتی. خدا رحمت کند شریعتی را. میگفت، خوارج کسانی هستند که کلمات دشمن را تکرار میکنند به زیان دوست. جناب هاشمی! یادتان هست روزهایی را که بچههای حزبالله میگفتند: «خطبه هاشمی،نماز خامنهای»؟! باورمان نمیشد خطبه هاشمی بیشتر از دوست، به دل دشمن بنشیند. تو نیز قرارمان را بههمزدی! ما البته شما را برای انقلاب میخواستیم، نه برای خودمان و نه برای خودتان. اما شما در دولت سازندگی به کارگزارانی میدان دادید که شما را فقط برای خودشان میخواستند و همین جماعت به اسم توسعه و به بهانه سازندگی، چرخ زندگی اغلب مردم این مرز و بوم را فلج کرد. حوادث حاشیه شهرها که یادتان نرفته است. حادثه همین اسلامشهر تهران را در یاد دارید؟ جناب هاشمی! ما علاقهمند به شما بودیم، اما چه کسانی در دل ما بذر تردید نسبت به حضرتعالی را کاشتند؟ نگویید احمدینژاد. ما بسی قبلتر از افشاگریهای او نسبت به پارهای از رفتارهای دوستان، بستگان و وابستگان شما مردد شده بودیم. قصه مال سالها قبل بود. قبلتر از آنکه به پادشاه یکی از این کشورهای همسایه، وعده داده شود دولت احمدینژاد 6ماه بیشتر دوام نمیآورد! داستان ما دست بر قضا از لابهلای خاطرات خود شما تیره و تار شد. آنجا که مردان شهید من در «بیتالمقدس» و «کربلای پنج» و «خیبر» و «بدر»، آسمانی شدند و این را به شما «محسن رضایی» خبر داد و شما چند خط بعد، فرزندان خود را روانه «جواهر ده»، این منطقه خوش آب و هوای نزدیک رامسر کردید. اینکه دیگر تهمت احمدینژاد به شما نیست. بخشی از خاطرات خود شماست... و قصه ما و شما سر دراز و پر رمز و رازی دارد. جناب هاشمی! گفته بودید عاشق رهبر انقلاب هستید. گفته بودید «هیچ دو نفری را آن اندازهای که من و آقای خامنهای به همدیگر نزدیک هستیم، نمیشناسید». رسم عاشقی، دلتنگی است نه نامه سرگشاده! ما اما عاشق شما نیستیم. پس بر ما حرجی نیست که به شما نامه سرگشاده بنویسیم. اما رسم عاشقی، نامهای بدون سلام و بیوالسلام نیست. رهبری مگر فتنه را تمام شده نخواندند، پس دیگر راهکار شما برای خروج از بحران چیست؟! کدام بحران؟ کدام 18 تیری در این مملکت، ختم به 23 تیر نشده است؟ میگویید مردم در سلامت انتخابات تردید دارند؟ کدام مردم؟ از فرزندان سرمایهدارانی حرف میزنید که در دولت سازندگی همهكاره كشور شدند؟ از فرزندان کسانی حرف میزنید که پدرانشان به جرم جاسوسی در زندانند. از کسانی حرف میزنید که با اتومبیلهای دانشگاه آزاد، پای مبارکشان توسط جناب جاسبی به نماز جمعه باز شد و با کفش به نماز ایستادند؟ و اما اگر بنا به تردید مردم باشد، مردم نسبت به مسائل دیگری هم مردد هستند؛ مردم تردید دارند که مسؤولان، مثل آنها زندگی معمولی دارند یا خیر؟ مردم در شک و دودلی هستند که آیا آقازادهها، اهل سوءاستفاده از جایگاه پدرانشان هستند یا خیر؟ مردم مرددند که چگونه برخیها در پستهای کلیدی مسؤولیت دارند اما از حرفشان، دشمنان نظام شاد میشوند؟ مردم پر از ابهام شدهاند که چرا معترضان به نتیجه انتخابات به جای سند و دلیل رطب و یابس میبافند.
مردم در بهت فرو رفتهاند که چرا مدعیان امام راحل به جای پشتیبانی از ولایت فقیه، حرف دشمن را تکرار میکنند. مردم در حیرتند که چرا بستگان شخصیتهای برجسته نظام، اوباش را تحریک به آشوب میکنند؟ مردم متاسفند که چرا آقازادههای برخی حضرات در نماز جمعه از آنها میخواهند که نماز را به اغتشاش بکشانند؟! مردم متحیرند که چرا یک آقازاده، با نفوذ خاص خود باعث آزادی یک تبهکار خائن میشود؟! مردم متعجبند که چرا به بیگانه وعده سقوط دولتشان داده میشود؟! و... و مردم نگرانند که چرا باید در نماز جمعه به جای آنکه به امام جمعه اقتدا کنند، باید نماز را به صورت فرادی به جای آورند؟! جناب هاشمی! میدانم، نماز جمعه را نمیشود فرادی خواند. اما گاه هست که حج را با تمام عظمتش باید نیمه تمام رها کرد و راهی کربلا شد، اینکه نمازجمعه است! آنکه حسین(ع) مولای اوست در بند عادت عبادت نیست و هیچ سعادتی برای او لذتبخشتر از شهادت نیست. پس بگذار در قنوت خود نیز خرق عادت کند و «اللهمرزقنا شهادهًْ فی سبیلک» بخواند. جناب هاشمی! اما این بذرهای تردید را میتوان تدبیر کرد و مردم را از شک و دودلی درآورد. ما نیز راهکارهایی ارائه میکنیم؛ نخست اینکه فرمایش خودتان، آری، همه باید پایبند قانون باشند. اگر آقازادهای خلاف قانون و با زدوبند موجب آزادی یک مفسد اقتصادی شد، با او باید همانطور برخورد شود که با دیگران میشود. دیگر راهکار اینکه با مردم و نظام و رهبری روراست باشیم؛ این نمیشود که عاشق یار باشیم و با حرف خود، استقبال اغیار را باعث شویم. راهکار دیگر اینکه به همان اندازه که بعضی به دروغ فکر سلامت انتخابات هستند، فکر سلامت زندگی خود نیز باشند و اجازه ندهند احیانا امورات عدهای خاص با دودرهبازی و دور زدن قانون بگذرد و مشکلات مابقی ملت را بیندازند روی دوش احمدینژاد. دیگر راهکار ما این است؛ افرادی که رئیسجمهور درباره آنها سخن گفت در دادگاهی علنی از خود دفاع کرده و حق دفاع احمدینژاد را نیز برایشان محترم بدانیم. این دادگاه حتما باید علنی باشد تا بذر تردید از دل مردم زدوده شود.
راهکار دیگر ما مجازات آشوبطلبان اصلکاری است. راهکار دیگر ما این است که آقای کروبی بگوید به چه دلیل مسؤولان ستادش قصد بمبگذاری در مراسم سخنرانی آقای موسوی را داشتهاند. دیگر راهکار ما این است که ایشان بگوید چرا از شهرام جزایری پول گرفته و چرا برای این عمل زشت از امام عزیز، مایه میگذارد. راهکار بعدی ما این است که آقای موسوی به دلیل مشارکت در قتل شهروندان و زمینهسازی برای هرج و مرج محاکمه شود. در این صورت مطمئن باشید که بذرهای تردید از دل ملت برداشته خواهد شد. آری، ملت یعنی توده مردم؛ یعنی آحاد ملت. ملت که فقط همان دو، سه هزار نفری که خواستند مراسم نماز را برهم بزنند، نیست. اگر آنها به سلامت انتخابات تردید دارند، اگر آنها متاثر از چانهزنی در بالا، مشغول فشار از پایین هستند، آحاد ملت به سلامت همه این نقزنها، همه این جرزنها و همه این کسانی که قصد دارند سمن را جای یاسمن قالب کنند و خود را به جای ملت جا بزنند، تردید اساسی و جدی دارند. خیابانهای منتهی به نماز، یادگار بسیاری از شهدای ما است. من نمازم را درست در جلوی محوطه معروف به زمین فوتبال میخوانم که پدر شهیدم همیشه آنجا نماز جمعه میخواند؛ «جلوی کلیسا»، «خیابان طالقانی»، «میدان فلسطین»، «زیر سقف»، «جوی مسجد دانشگاه»: همه اینها روزگاری محل صلاهًْ پرستوهای مهاجری بود که به «فکه» رفتند تا «نماز سرخ» بخوانند. دین اگر خون بخواهد، سیدالشهدا نیز مکه را، این خانه خدا را رها میکند تا اینبار بر گرد «خدای خانه» طواف کند. آن زمان هم البته بودند کسانی که از حلقوم دوست، فریاد دشمن سر میدادند و فرزند ابوتراب و یاران وفادارش را خطاب میکردند که: حسین(ع) از دین خدا خارج شده است! ... و درست به همین دلیل است که ما امروز از دشمن زخم میخوریم و از دوست زخم زبان. اگر رهبرمان امر بر صبر میکند، پس ای ناسزاها، ما را دریابید و اگر امر بر جهاد میکند، ما اهل توفانیم نه باد.
القصه، امام خوبیها گفت، کاری نکنید که من با ملت، صریح سخن بگویم. زنهار! اگر امر مولا صریح شد، واکنش ما هم در این جمل واپسین، برقآسا و سریع خواهد بود.
***
و اما نوشتهام با جیرجیر جیرکها شروع شد. ژورنالیسم حکم میکند این وجیزه را با نوشتن درباره این موجودات، پایان دهم. ژورنالیسم را بیخیال؛ خواننده فهیم ما درگیر این عادات سخیف نیست. او الان به این میاندیشد که راستی، آن آقازاده، آقازادهای که چشم در چشم نویسنده مقاله انداخت و بیهیچ شرم و حیایی گفت: «پدرم از انقلاب طلبکار است»، فرزند کدامیک از این مدعیان خط امام بود؟!
بگذریم که ژورنالیسم هم رعایت شد. به جیرجیرکها(آقازادههاي فوق) رو بدهی، خود را صاحب مزرعه انقلاب هم میدانند.