شبه روشنفکران خورده بورژوا

روشنفکری دینی در ایران معاصر، از نظر جامعهشناختی، تاکنون کارکردی دوگانه داشته است. از یک سو به نقادی دینداری سنتی و بنیادگرا از منظر گونهای عقلانیت مدرن پرداخته است و از سوی دیگر، خواسته یا ناخواسته، محافظهکاری دینی را بازتولید کرده است. منظور از بازتولید محافظهکاری دینی، بازتولید، ولو ناخواستهی، به تعبیر محمدرضا نیکفر «رژیم تبعیض»ی است که دینداری بنیادگرا و سنتی (با تفاوتهایی که این دو نوع دینداری دارد) بر آن به صورتهای مختلف پای میفشرد: تبعیض میان زن و مرد، بدعتگزار و راستآیین، مؤمن و کافر، ولی (و در مورد پسا ـ انقلابیاش ولی فقیه) و موالی و غیره.
مورد زندهیاد علی شریعتی برای اشاره به کارکرد دوم روشنفکران دینی شایستهی درنگ است. اینکه ادبیات و تفکر شریعتی بتواند به کار توجیه حکومتی یزدانسالار (theocratic) بیاید (چنانکه به کار آمد و امروزه حتی پارهای از بنیادگرایان وطنی مانند حسن رحیمپور ازغدی آشکارا متأثر از شریعتیاند)، با توجه به این نکته که پروژهی فکری شریعتی تا حدود زیادی ضد سلطهی روحانی ـ حتی در فهم دین چه رسد به امر حکمرانی ـ بود، ما را در فهم بهتر این نکته یاری میکند که یک پروژه چگونه میتواند به ضد خود تبدیل شود و از قضا روغن بادام خشکی بیفزاید.
روشنفکری دینی پسا ـ انقلابی در ایران گرچه میکوشد از مورد شریعتی درس بگیرد و راه را بر مصادرهی ادبیات و مفاهیم مرکزی خود توسط بنیادگرایان دینی ببندد (مثلا میکوشد افزودن پسوند دینی به واژگانی مانند دموکراسی و علوم انسانی را نقد کند و از این طریق به بازتولید محافظهکاری دینی یاری نرساند) اما خطر بازتولید محافظهکاری دینی توسط اینان همیشه وجود دارد. در این نوشتار میکوشم با نقد نوشتهی اخیر محمود صدری (۱)، پروفسور جامعهشناسی دانشگاه تگزاس وومنز (Texas Woman’s University)، سویهای از آنچه به نظر بازتولید ناخواستهی محافظهکاری دینی میآید را به تیزاب سنجش بکشم. نتیجهای که از این نوشته خواهم گرفت این خواهد بود که روشنفکران دینی برای آنکه خدمتی به فرهنگ ایرانزمین کنند، میبایست رقیبان خود را بهجد بگیرند، چه این رقیب دینداران سنتی باشند و چه خداناباوران نوین (new atheists). جدی گرفتن رقیب نیز به معنی تن دادن به قاعدهی بازی تفکر انتقادی (critical thinking) است. این نوشته دفاعی از موضع خداناباوران نوین نیست؛ بلکه دفاعی از بهجد گرفتن آنهاست، زیرا تحری حقیقت چنین اقتضایی دارد.
صدری در نقد رویکرد خداناباوران نوین یا آنچیزی که او آنرا «آتهایسم محض» مینامد، سه انتقاد عمده وارد میکند:
۱- خداناباوران نوین رویکردی واکنشی دارند و تنها در صدد رد خدای ادیان ابراهیمی اند و بر خلاف دیگر انواع خداناباوری (مانند نوع مارکسیستی) جزیی از یک پروژهی بزرگتر نیستند. صاحب این قلم در نمییابد به چه نحو واکنشی بودن فرضی یک پروژهی فکری، میتواند به خودی خود و بیضمیمه کردن هیچ مقدمهی دیگری، یک عیب تلقی گردد. مثلا کتابی را فرض کنید که تماماً به نیت نقد اثری دیگر نوشته شده است و داعیهی پیش نهادن هیچ بدیلی برای اثر نقد شده را ندارد، مشکل بتوان گفت به چه نحوی چنین اثری به صرف واکنشی بودن میتواند معیوب شمرده شود.
۲- خداناباوری نوین، گونهگونی و تنوع تفسیرها در درون ادیان ابراهیمی را بهجد نمیگیرد و میان تفاسیر میانهروانه و تفاسیر خشن و متصلب تفاوت نمینهد. در نظر این گروه تفسیر اصیل دین همان تفسیر سختگیرانه و خشن و غیر مدنی است و تفاسیر میانهروانه و مدرن نیز نهایتاً راه را برای بازتولید تفسیر خشن باز میکنند. برداشت صدری از رأی خداناباوران نوین درست است. به عنوان مثال داوکینز میگوید: «حتی دین میانهرو و نرمخو، فضای ایمانیای فراهم میآورد که به طور طبیعی در آن افراطگرایی دینی رشد میکند» (۲) . نقد صدری بر این برداشت این است که چنین برداشتی به رشد بنیادگرایی و تضعیف برداشتهای میانهروانه از دین کمک میکند و به همین دلیل به نظر او « آته ایسم محض قرینه و “عکس برگردان” دینداری سختگیر و بنیادگرا است» (۳) . صاحب این قلم تا به حال جایی ندیده است که روشنفکران دینی به این پرسش به تفصیل و به نحو مدلل پرداخته باشند که: دقیقا چگونه و طی چه سازوکاری اصیلتر دانستن خوانش بنیادگرایانه در مقایسه با خوانش میانهروانه از سوی خداناباوران نوین، به تقویت بنیادگرایی میانجامد؟ یک پاسخ محتمل میتواند این باشد که: از آنجا که در ایران همچنان دینداری به انحای مختلف وجود دارد و از طرف دیگر بعید است که خداناباوری دست کم در کوتاه مدت اقبالی برای گسترش بیابد، پس تضعیف برداشتهای میانهروانه و عقلانی از دین به گسترش بدیل آن یعنی بنیادگرایی مذهبی میانجامد. در صورتی که تحقیقات جامعهشناختی چنین احتمالی را تقویت کند، میتوان از آن به منزلهی نقدی بر خداناباوران نوین و به منزلهی دفاعیهای به نفع برداشتهای میانهروانه از دین، از جمله برداشتهای روشنفکری دینی ایرانی، سود جست. با این حال احتمال دیگری نیز ممکن است در نظر گرفته شود که میتواند علیه روشنفکران دینی و به نفع خداناباوران نوین باشد، مثلا این احتمال که: متدینان عموما خداناباوران را خودی نمیدانند و در نتیجه به فعالیتهای فکری آنها توجه چندانی ندارند و اتوریتهی مذهبی خود را از طرف آنها به خطر افتاده نمیبینند اما روشنفکران دینی نیمه ـ خودی محسوب میشوند و آثار آنها دست کم از طرف لایهای از متدینان سنتی فرهیخته خوانده میشود و خود روشنفکران دینی هم بالقوه میتوانند به جای بنیادگرایان دینی تبدیل به اتوریتهی دینی شوند و درست به همین دلیل اثر نوشتههای آنان بر متدینان سنتی میتواند بنیادگرایان را علیه روشنفکران دینی بسیج کند و این بسیج به تقویت بنیادگرایان بینجامد. پس روشنفکری دینی از آنجا که به تقویت بنیادگرایان دینی میپردازد عکسبرگردان آنهاست. تنها تحقیقات جامعهشناختی میتواند معلوم کند که احتمال اول به واقع اجتماعی نزدیکتر است یا احتمال دوم. واضح است که در این باب به نحو پیشینی نمیتوان داوری کرد. این در حالی است که صدری به عنوان جامعهشناس دلیلی برای ادعای خود مبنی بر ترجیح احتمال اول نیاورده است و از این مسأله به نحو پیشینی گذشته است.
۳- خداناباوران نوین متعصب اند و اهل گفتگو با متدینان میانهرو نیستند. این ادعا به نظر تا حدود زیادی درست میرسد. به عنوان نمونه داوکینز تا به حال بارها تقاضای ویلیام لِین کِرِگ (William Lane Craig) فیلسوف دین مسیحی برای مناظره را رد کرده است با این توضیح که سرش شلوغ است! (۴) و یا لحن او در کتابهایش از جمله هنگام نقد ادله یزدانشناختی سخرهآمیز است و یا بیل مار (Bill Maher) در مستند کمدی مذخره (مذهب+ مسخره religulous) تنها متدینانی عامی را برگزیده است و اثری از متدینان دگر اندیش در مستند او نیست. با این حال اینجا نکتهای وجود دارد: روشنفکران دینی در هنگام مواجهه با دینداری تعصبآمیز، همهی انواع دینداری را کنار نمینهند بلکه نسخهای غیر متعصبانه از دینداری ارائه میدهند، حال سوال اینجاست که چگونه در تحلیل صدری تعصب بخشی از نسل اول خداناباوری نوین توانسته است به بی اعتبار ساختن همهی انواع احتمالی دیگر خداناباوری نوین بینجامد؟ آنها میتوانند نسل جدیدی بیابند که تعصبآمیز به پیکار با دین نرود. (۵) اگر کسی همهی انواع دینداری را به صرف وجود صورتهایی تعصبآمیز به کنار ننهد (به این امید که صورتهایی خالی از تعصب در میان انواع دینداری هم یافت شود) اما خداناباوری نوین را یکسره نقدپذیر بداند (به این دلیل که در میان نسلی از آنها تعصب وجود دارد)، معیاری دوگانه برگزیده است.
خداناباوران نوین بخشی از مسائلی را تکرار میکنند که در تاریخ فلسفه و الهیات قرنها مطرح بوده است و اکنون نیز در حلقههای آکادمیک محل طرح است. آنان نزاع علم و دین را به کار میگیرند تا باور یزدانشناختی را بی اعتبار کنند. آنها شور و ایمانی به راه خود دارند که دستکم تا حدودی شبیه شور و ایمان متدینان است و این به خودی خود هیچ اشکالی ندارد، مادامی که به تعصب و عدم جدیت و صداقت نینجامیده است. آنان البته رقیب روشنفکران دینی اند و نمونههای ایرانی آنها از منتقدان روشنفکری دینی. روشنفکران دینی اگر میخواهند به شیوهای کاملا متفاوت از بنیادگرایان دینی مشی کنند، میبایست خداناباوران نوین را بهجد بگیرند. برای چنین کاری میبایست از شیوهای که متدینان سنتی با خداناباوران برخورد میکنند پرهیز کنند: از موضع استعلایی، پیشینی، سربسته، کلیگویانه و گذری با آثار خداناباوران نوین برخورد نکنند. روشنفکران دینی در صورتی که رقیبان خود را بهجد نگیرند، به احتمال زیاد گرفتار همان دور باطلی میشوند که مطابق ادعا برای نقد آن آمده بودند: دور باطل بازتولید محافظهکاری دینی.
آنچه امروز در شبه روشنفکران ایرانی از جمله عبدالکریم سروش و محسن کدیور و مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان و... دیده میشود این است که این افراد با متدهای غربی و کارکردهای جامعه ی آنگلوساکسنی در صدد تغییر وضع جامعه ی ایران که جامعه ای دینی شیعی است میباشند و امید فراوانی نیز به چرخش جامعه ی ایرانی به سمت میل و آنچه در ذهن آنان است دارند.متاسفانه در تمامی این سالهای بعد از انقلاب اسلامی شاهد آن بوده ایم که این حضرات در صدد شبه افکنی ها و تخریب پایه های فکری جامعه ای شیعی ایران میباشند.از جمله شبه در مهدویت و امامت و تمام شاخه های آن از جمله ولایت فقیه.
و اما داستان این شبه روشنفکران در جامعه ی ایران ادامه دارد و نوع تفکر غرب گرایانه ای که در بعد از مشروطه همیشه به نوعی به جامعه ی ایران و ایرانی ضربه های مهلکی متاسفانه وارد کرده است.


















