بی عنوان
زندگی در این شهر هم برای خودش داستانی شده است.
قدم زدنهای شبانه در این شهر و دیدن آدم هایش...
هوای سالم می خواهم اما پیدا نمی کنم.
مثل تمام این سالها خسته ام و تنها...
هنوز هم احساس می کنم ۲۰۰ سال دیر به دنیا آمده ام ...
هنوز هم همان مهدی هستم...
هنوز هم خدا برایم دور است و هنوز هم زمان دیر سپری می شود...
دبستان
راهنمایی
دبیرستان
دانشگاه
و هنوز ادامه دارد
...
رفقا فوت شدند اما من هنوز گویا زنده ام...
بدانید که هنوز ادامه دارد این داستان...
خدایا لااقل تو گوش کن...
