چیزی که احمدینژاد یادمان داد: همیشه راهی هست!
اما کمی بعد، از «این» تلویزیون ایرانی خارج کشور شنیدم و از «آن» نویسندهی خارج کشوری خواندم که در توجیه مات شدن لاری کینگ در آن گفتگو، قلمفرسایی میکردند تا هرطور شده نگذارند اعتبارش به احمدینژاد برسد. که حالا میفهمم: «لاری کینگ واقعاً مات شده بوده»!
● خوانندهای برایم نوشت: تو که میگوئی مکتب «انقلاب و انقلابیگری» باید شکست میخورد در 22 خرداد، آیا در این ماجرا انتظار نداشتی که او «مقاومت انقلابی» کند و به هیچ وجهِ منالوجوه تن به فشارها ندهد و اگر لازم شد یک «اقدام شهادتطلبانه» انجام بدهد؟!
که برایش نوشتم «نه». اما خوب که فکر میکنم؛ میبینم «بله». آن گوشهموشههای وجود من هم یک «انقلابی شهادتطلب سازشناپذیر خرابکار» وجود دارد که گاهی سر بلند میکند. که وقتی فشارهای غیرحق از حدی میگذرند، حاضر نیست آنها را بپذیرد. یعنی نه اینکه بپذیرد؛ بلکه طوری آن را رد کند که هم پذیرفته باشد (و آن فشارها رفع شده باشند) و هم نپذیرفته باشد.
● خب اعتراف میکنم که من اگر به جای آقای احمدینژاد بودم؛ این 7 روز را محاجه و مقاومت میکردم و بعد که میدیدم آن فشارهای غیرقانونی (اما واقعی) تمامی ندارد، دست رقبا را میگذاشتم توی پوست گردو. یعنی به طریقی عمل میکردم که آنها بمانند و یک کشور بدون رئیسجمهور که ندانند چطور سروتهاش را جمع کنند.
اما واقعیت این است که تهِ تهِ این راهکار هم، یکجور «انقلابیگری خانمانبرانداز» است. که تو را محق میکند. که رقیبانت را هم کماعتبار یا بیاعتبار میکند؛ اما خانمانبرانداز است. هم خانمان تو را به باد میدهد، هم خانمان رقبایت را. آدمهای بیتوجهی که زمینه را طوری چیدند و فراهم کردند که پای رهبر کشور هم به این ماجرا باز شود. اما مهمتر از آن اینکه در این میانه، این کشورمان است که آسیب میبیند و از فرصت داشتن رئیسجمهوری محروم میشود که بهغایت، شبیه و همراه مردمان است. که این موقعیت کمی برای «ما مردمان» نیست که نمایندهای بین اشراف و عالیجنابان داشته باشیم. که خونجگرشان هم کرده. که تا دستش رسیده، کاسهی چپاولگری بیشترشان را چپه کرده و برای همین است که سایهاش را با تیر میزنند. و برای همین است که ثانیه میشمارند که او را از دایرهی قدرت بیرون کنند. چون از جنس خودشان نیست. چون مثل آنها نیست. چون خودش بورسیهی امریکا و انگلیس نیست،حتا آقازادهاش را بورسیهی انگلیس و آمریکا نمیکند که بتوانند یواشیواش او را هم بیاورند توی راه و ساعتِ رادو ببندند به مچ دستش!
● احمدینژاد به راستی یک «پدیده» است. یک سیاستمدار به معنای امروزیاش و البته در کلاسی که یک سروگردن از رقبای داخلی و خارجیاش بالاتر است. یک عملگرای محض و یک شطرنجباز قهار که همیشه برای غافلگیر کردنت، مهرهای در آستین دارد. و برای همین است که توانسته ظرف همین سهچهارسال، موضع کشورمان در مسئلهی برنامهی هستهای را تا این اندازه بالا ببرد و تقویت کند. چون اولاً تهاجمی بازی میکند، ثانیاً غافلگیرانه و ثالثاً منعطف. آنقدر که مثل ماهیست، توی دست لیز میخورد و در میرود!
که البته همهی اینها به معنای این نیست که اشتباه ندارد. که خطا نمیکند. او هم مثل بیشتر ما، اشتباهاتی دارد. اشتباهاتی که البته، بیشترشان هم در یکیدوسال نخست به قدرت رسیدنش رخ دادند. همان سالهایی که هرکدام از ماهم که به قدرت برسیم، آنقدر «رویازده و سودازده» هستیم که فکر میکنیم همینکه به قدرت برسیم، چه کارها که نخواهیم کرد، چه سدها که نخواهیم ساخت، چه جادهها که نخواهیم کشید، چه رسیدگیها که نخواهیم کرد. مثل همین آقای «رحیم مشائی» که وقتی به قدرت رسید، قول داد که تا چهارسال آینده، 100 هتل بزرگ در استنانداردهای بینالمللی در کشور خواهد ساخت! (که بروید از ایشان بپرسید چندتاش ساخته شده!).
اما چیزی که روشن است و نمیتوان آن را انکار کرد این است که: محمود احمدینژاد از «ما مردم» است. که برخلافِ خیلی از ما که همچنان «انقلابی» هستیم و «تحتِ مغناطیس شریعتی» و تابوهای ضدسازشکارانهای که او برایمان ساخته و توی جان و روحمان کاشته؛ او توانسته خودش را از تسلط این «مغناطیس ویرانگر» رها کند و عملگرایی باشد که بر اساس مقتضیات صحنه و بر اساس منافع همگانی و مصالح ملی تصمیم میگیرد. یعنی اگر لازم باشد شعارهای ضدسازشکارانه سر میدهد، اما به وقتش سازش میکند. اگر لازم باشد از گفتگو و مذاکره سر باز میزند اما اگر احساس کند وقتش رسیده، با خودِ شیطان هم مذاکره میکند تا مصالح ملی کشورمان را تامین کرده باشد. اگر لازم باشد میایستد و کوتاه نمیآید و اگر لازم باشد، عقب مینشیند و کوتاه میآید. ضدلیبرالیترین شعارها را میدهد امالیبرالیترین اصلاحات اقتصادی را اجرا میکند (خصوصیسازی، حذف یارانهها، واقعیکردن قیمتها و ....)
چنین بازیگری را «نه باید از دست داد؛ و نه باید که محدودش کرد. باید بهش اجازه داد کارش را بکند».
باید به هوش سیاسی او ایمان آورد و آزادش گذاشت تا منافع ما را (چه در داخل و چه در قبال قدرتهای خارجی) پیش ببرد. اینکه میگویم به این معنا نیست که رهای رهایش کرد، اما نباید هم در لحظاتی، ازش قطع امید کرد یا چارچوبههایی برایش ساخت که امکان عمل او و انتخابهایش را محدود کند.
او باید اجازه داشته باشد که در جهتِ آن «هدفِ اخلاقی بزرگ» (بهسرانجام رساندن منافع مردم ایران) و البته «به روشی که در هیچ لحظهای و از هیچ جنبهای غیراخلاقی نباشد»؛ از میان دشمنان و رقبای ما، هرکس را که خواست، هروقت که خواست، هرطور که خواست فریب دهد. وگرنه، در برابر سیاستمدارانی که هیچ منع اخلاقی در حین رقابت با ما را بهرسمیت نمیشناسند (مثلاً در تلویزیونهاشان آموزش ساخت کوکتل مولوتوف میدهند اما میگویند در مسائل داخلی ما دخالت نمیکنند!) او چگونه خواهد توانست منافع ما را پیش ببرد؟! وقتی هم دستها و هم پاهایش رابسته باشیم و او را توی استخر انداخته باشیم؟!
● اذعان میکنم که مطلب دیروز من (که حذفش کردم تا در پروندهی من اثری ازش نباشد) عجولانه و مبتنی بر آخرین بقایای آن «انقلابی شهادتطلب سازشناپذیر خرابکار» بود که هرازچندی سر بلند میکند. که باید (پیش چشم شما!) آنقدر بکوبم توی سرش که نتواند دوباره سر بلند کند و از من یا دیگری انتظار داشته باشد که در سیاست «انقلابی» عمل کند!
● دیشب که خبر انتصاب رحیم مشایی به سمت «رئیس دفتر ریاستجمهوری» را خواندم؛ رفتم بالا که بخوابم. اما مگر میتوانستم بخوابم؟! هی چهرهی رقبایش یادم میافتاد که خواب ریاستجمهوری در دور بعد دیدهاند و این روزها به هر دری زدند تا او (و در حقیقت ما) را «تحقیر» کنند. این بود که نصفهشبی به خنده میافتادم. آنقدر که اشک (که فقط اشک خنده هم نبود، بلکه اشک شادی هم درش بود) از چشمانم سرازیر میشدند. هی گوشهی لحاف را روی تمام صورتم فشار میدادم بلکه صدای خندهام بقیه را از خواب بیدار نکند اما فقط برای لحظاتی خندهام قطع میشد. یعنی دوباره که چهرهی یک کدام دیگرشان یادم میافتاد، دوباره به خنده میافتادم. وقتی تجسمشان میکردم که امروز صبح میروند سر کارهاشان و سایتهاشان و خبرگزاریهاشان و میبینند که «مردی از جنس مردم»، طوری توی کاسهشان گذاشته است که عمراً اگر فکرش را هم میکردند!
سیاست همین است: «حمله و ضدحمله».
پس: «بازی را پیش ببر. متوقف نشو، متوقف هم نکن»!
نوشتاری از فرهاد جعفری
