برای مصطفی چمران

سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوهای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، از شیر بیشه نبرد و عارف شبهای قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این
نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالکاشتر
جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمیتوان
یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت
که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایيم، که مردان و
رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی
نمیشود توصیف نمود و سنجید. دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی
ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن بازمیگردد. همه تجربیات انقلابی و
علمی خود را در خدمت انقلاب میگذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه
به سازندگی میپردازد.
در کردستان
در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح،
خسته و دلشکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت
پاسداران قتلعام شده بودند و همه شهر و تمام پستی و بلندیها به دست دشمن
افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزدیکتر میشد.
باران گلوله میبارید و میرفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران
غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این
شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقیمانده
را نجات دهد و شهر مصیبتزده را از سقوط حتمی برهاند.
دکتر چمران بعد از این پیروزی بینظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امامخمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.
با شروع جنگ تحمیلی گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و
او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز تشکیل
داد. این گروه کمکم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها
کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین، پیروزیها و شکستها،
شهامتها و شهادتها و ایثارگریهای آنان بودند، به گوشهای از این خدمات
که دکترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.
ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگهای نامنظم یکی از این برنامهها
بود که به کمک آن، جادههای نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با
نصب پمپهای آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست
کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یکماه، آب کارون را به طرف تانکهای
دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقبنشینی کنند
و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه
از سر به دور دارند.
پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دلبسته بود
تا رؤیای قادسیه را تکمیل کند و برای دومینبار به آن شهر مظلوم حمله کرد
و سه روز تانکهای او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان
توانستند به داخل شهر راه یابند.
دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن
شهر سخت برآشفته بود، با فشار و تلاش فراوان خود و آیتالله خامنهای،
ارتش را آماده ساخت که برای اولینبار دست به یک حمله خطرناک و
حماسهآفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در
کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوهای جدید از جانب جاده اهواز-
سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچـمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و
دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر میشتافت که در
محاصره تانکهای دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد
تا نجات یابند و خود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر
بود و او همیشه به دامان خطر فرو میرفت. در این هنگام بود که نبرد سختی
درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانکها به او حمله کردند و او همچون
شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطهای به نقطهای دیگر و از
سنگری به سنگری دیگر میرفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود
گرفته بودند، تانکها به سوی او تیراندازی میکردند و او شجاعانه بدون
هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شاداب از شوق
شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش
آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر میداد. در همین اثنا، همرزم
باوفایش به شهادت رسید و او یکتنه به نبرد حسینگونه خود ادامه میداد و
به سوی دشمن حمله میبرد. هرچه تنور جنگ گرمتر میشد و آتش حمله بیشتر
زبانه میکشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)،
گلگونتر و شوق به شهادتش افزونتر میشد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه
میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد.
با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این
شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده
بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی
میداد.
پس از زخمی شدن، اولینبار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش
عازم تهران شد. به حضور امام (ره) رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و
شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد.
دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبههها وجود داشت دائماً رنج
میبرد و تلاش میکرد که با ارائه پیشنهادات و برنامههای ابتکاری حرکتی
بوجود آورد و اغلب این حرکتها را توسط رزمندگان شجاع و جانبرکف ستاد نیز
عملی میساخت.
در سحرگاه سیویکم خردادماه 60، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به
شهادت رسید. شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را
به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی
از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران
حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک
خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حرکت به جبهه است.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیتالله اشراقی و
شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرینبار یکدیگر را بوسیدند و
بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی
پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرماندهشان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و
تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و
پرنور و چهرهای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار
پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته
باشد، میبرد.»
خداوند ثابت کرد که او را دوست میدارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.
شهادت
سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیدهبوسی کرد، به همه
سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی
ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر
نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده میشد و مطمئناً دشمن هم آنها
را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه
بر رستمی قربانیهای دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور
داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش
از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثهای
جانکاه بودند که خمپارهها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از
خمپارههای صدامیان، یکی از نمونههای کامل انسانی که مایه مباهات خداوند
است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق
و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسانهای علیگونه و یکی از یاران باوفای
امامخمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکشهای دیگر
صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون
رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به
آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در
عینحال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخنها
داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگاه نکرد. شاید در آن
اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق
دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی،
به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را
نداشت.
در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکترچمران نامیده شد،
کمکهای اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط
جسم بیجانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم
او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار
را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»
از شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و
شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت
مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده
دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.
امواج خروشان مردم حقشناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار
و اشکآلود، پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و
انّاالیه راجعون.»
بلی، اینچنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه
خدای او آغاز گشت و اینچنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویارويی
علیه باطل، حسینگونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به
آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش
رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.
به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواستهام.
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.
براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنایم. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ...(1)
پی نوشت:
1-فرازی از وصیت نامه شهید دکتر مصطفی چمران
